اومدم یه فیلم دانلود کنم time داد که 8سال و 6 ماه و 21 ساعت دیگه دانلود تموم میشه . . من لپ تاب سران کشور های های غیر متهد ایرانسل خطاب به مبین نت ...مخابرات ایست بازرسی سر اتوبان بابایی پسرم تو 8 ساله آینده ایران
صدای ماشین که همراه گرد و غبار تو سکوت کوچه بلند شد از پای بخاری جست زد و آمد کنار پنجره. کف دستش را به شیشه بخار گرفته کشید و صورت گردش را به شیشه چسباند. از پشت شیشه برایش دست تکان داد. گنجشکها روی سرشاخههای بدون برگ درخت خرمالو به پیشانی سوراخ خرمالوهای رسیده و آبدار نوک میزدند.
چشمانش تا جایی که میتوانستند پسر و نوههایش را در حیاط دنبال کردند. وقتی پسرش که کت و شلوار سورمهای به تن داشت، از کنار حوض بدون آب وسط حیاط گذشت دیگر او را ندید. صدای پایش را روی پلهها میشنید؛ مثل همیشه آرام و کشدار. دستی به روسری گلدارش زد که آن را زیر گلو سنجاق زده بود. پسر در را که باز کرد و پایش را داخل اتاق گذاشت، پشت به پنجره ایستاده بود. گنجشکها را نمیدید ولی صدای جیکجیکشان و صدای بازی بچهها را در حیاط میشنید.
روی انگشتان پاهایش بلند شد. دستش را دور گردن پسر حلقه کرد و او را بوسید.
- خوش اومدی مادر!
ماهها بود که از او و بچهها خبری نبود. شاید برای همین بود که بوسهاش را آبدارتر کرد. انگشتان سرد و کوچکش در دست گرم پسر بود و دست در دست هم در اتاق قدم میزدند. کنار پنجره که رسیدند بچهها در حیاط گرگم به هوا بازی میکردند و گنجشکها از روی این شاخه به آن شاخه می پریدند. آفتاب که از لای شاخههای خرمالو روی صورتش مینشست، شیرینی خرمالوهای قرمز را که ماهها جلو چشمانش آویزان بودند و آنها را نچشیده بود در دهانش میریخت.
قوری چینی را از روی سماور برداشت و به پسر نگاه کرد. پسر کنار بخاری نشسته بود و به او لبخند میزد. استکان کوچکی را که هر شب دستمال میکشید و برق میانداخت پر از چای کرد و همراه گلخندی تو سینی کوچک مسی گذاشت. دستش را به کمر گرفت و با دست دیگر سینی را از روی زمین برداشت. به سختی کمرش را نیم راست کرد و آهسته در اتاق راه افتاد. سینی چای را جلو پای پسر گذاشت و کنارش نشست.
- چرا اینقدر دیر اومدی مادر؟
دلش پر از درد بود. دردهایی که روزها و شبها در تنهایی خانه بارها و بارها با خود واگویه کرده بود و حالا که او در کنارش نشسته بود هیچ کدامشان را نمیتوانست به زبان بیاورد.
به پسر چای تعارف کرد.
- نوش جونت مادر… تازهدمه!
دستش را دور گردن پسر انداخت و صورتش را روی شانه او گذاشت. نفسهای گرم پسر در چینهای صورتش میخزید و قلقلکش میداد.
- چایت سرد نشه مادر!
و لحظهای بعد ترسید. مبادا چای مثل هر شب سرد و کدر شود. نه امشب دیگر نه. دستش را دراز کرد و استکان چای را از تو نعلبکی گلدار برداشت و به پسر خیره شد.
- امشب دیگه دست مادر رو بر نگردون.
صدای ماشین ترسش را در استکان چای خیساند. با سرآستین پیراهن اشک چشمهایش را پاک کرد و استکان ولرم چای را توی نعلبکی گذاشت. از پای بخاری بلند شد و آمد کنار پنجره. دستی به شیشه کشید. صدا نزدیک و نزدیکتر شد و زمانیکه میخواست پسر را ببیند که پا در حیاط میگذارد صدا دورتر و دورتر شد.
آفتاب هیچ گرمایی نداشت و آرام از دستان درخت خرمالو پایین میرفت. بچهها در حیاط نبودند. تنها گنجشکها بودند که روی شاخهها بالا و پایین میپریدند و سرشاخههای نازک درخت را مانند سوزن در تن قرمز و تبدار آفتاب فرو میکردند.
آفتاب روی شیشه پنجره خون گریه میکرد و استکان سرد چای کنار بخاری به سیاهی میزد. دهان خشکش از طعم گس خرمالو بد مزه شده بود. پسر این بار هم نیامده بود.
نمایش رقص پلیس Salman Khan, Shahrukh Khan, Akshay Kumar at Umang Police Show حالا بیا وسط با بازیگران مطرح سینمای هند اخ جوووون حالا کی زبان هندی میدونه ؟.......کی به سینمای هند علاقه داره ؟.............. یا اینکه فقط خودم هستم
آمار نشون میده علت اصلی ازدواج نکردن دختران دم بخت #دنبالر ِ آخه همش اینجان دیگه فرصت نمیکنن برن بیرون شوهر پیدا کنن نمونش خود من 3 روز از خونه نرفتم بیرون