كوچيك
نامت که میبرم پاییز را بهار به خاطر میآورم.
كوچيك
به چه آيد اين دل من كه كسى نگاه دارد نه به درد آشنايى نه به دلى راه دارد
كوچيك
ای دوست! این ابر را از دوش من بردار بارانیام بسیار.
كوچيك
كوه ها ! لااقل شما يه كاري بكنيد ؛ اينجا آدم ها هيچگاه به هم نمي رسند ...
كوچيك
من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم و تو غرورت را بیشتر از من حالا اما ، بگذریم... نه از غرور تو چیزی مانده و نه از دوست داشتن من !
كوچيك
دلتنگم از این قابهای مضحک بی روح لبخندهای خشک احوالپرسیهای معمولی.
كوچيك
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
كوچيك
یاسها امروز خیس باران سحرگاهی؛ گونههای نازکت را سخت دلتنگم.
كوچيك
بر سنگ مزارم بنويسيد: اشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش / او زاده غم بود که از خاطر دوستان گشت فراموش . . .
كوچيك
کاش پرده می دانست تا پنجره باز است فرصت رقصیدن هست !!!!
كوچيك
حــــال " ام خوب است . . . اما گذشــــــته ام درد می کند ! ! !