جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ چادر به سر تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
ساعت هولوهوشِ 12 بود شب تاریک وسردی بود...مجبور بودم پیاده برم...یهو صدای پایی از پشت سرم شنیدم که منو از جا پروند...صدای پا هرلحظه نزدیک ونزدیک تر می شد...تا اینکه
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 18 ساعت و 16 دقيقه قبلتا اینکه برگشتم دیدم هیچی نبود...
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 18 ساعت و 6 دقيقه قبل....دوباره به راه خود ادامه دادم که ناگهان
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 57 دقيقه قبلحس کردم کسی دنبالم میکنه....
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 56 دقيقه قبلقدم هامو سریع تر برمی داشتم تا بلکه زود تر به خونه برسم اما انگار راه از همیشه طولانی تر شده بود و تموم نمیشد....قلبم به دسینه می کوبید
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 53 دقيقه قبلبرگشتم و گفتم کسی اینجاست؟..............یحو از تو تاریکی صدای قدم زدنو که خیلی ضعیف بود شنیدم
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 53 دقيقه قبلبرگشتم به اطرافم نگاه کردم کسی نبود باز به راه خود ادامه دادم تا اینکه
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 52 دقيقه قبللطف کنید ادامه متن نفر قبلی رو بدید ممنون
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 51 دقيقه قبلممنون که گفتی
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 48 دقيقه قبلکه دید یه کسی داره با سرعت تمام به طرفم می یاد من داد زدم و گفتم کی هستی؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 48 دقيقه قبلگفت من توئم!
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 48 دقيقه قبلگفتم تو منی؟( راست می گفت قیافش عین خودم بود)یعنی چی ؟حالا اصلاً هرچی که هستی...چرا دنبالم راه افتادی؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 44 دقيقه قبلدنبالت اومدم کادویه تولدتو بهت بدم
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 42 دقيقه قبلمن کادوی تولد.....اصلاً تو از کجا می دونی امروز تولدمه؟از کی پرسیدی هان؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 40 دقيقه قبلآخه تو دنبالر عضو بوذم.اینجوری شد ک فهمیدم....
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 37 دقيقه قبللوس نشو دیگه داستانو ادامه بده
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 34 دقيقه قبل
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 32 دقيقه قبلباشه بابا گریه نکن.تو دنبالر پس من چرا ندیدمت؟اسمت اونجا چیه؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 28 دقيقه قبلخب ارمینه دیگه...اوووم...دوست کوچولوی من ، فکر کنم داستان دیگه خراب شد
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 25 دقيقه قبلبله بعد من می گم شما گریه می کنی
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 23 دقيقه قبلبخدا نمیخواستم اینجوری بشه
.. . خب fAeZeH از اینجا ادامه بده...گفتم تو منی؟( راست می گفت قیافش عین خودم بود)یعنی چی ؟حالا اصلاً هرچی که هستی...چرا دنبالم راه افتادی؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 17 دقيقه قبلراه افتادم که بگم یه کم به خودت فکر کن ....چرا خودتو اذیت می کنی؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 15 دقيقه قبلمگه خوتو اذیت میکنی؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 13 دقيقه قبلنه شخصیت داستان که من نیستم.....ای خداااااا
اصلاً ولش کن دیگه خب؟تا اینجاشم که اومدیم خوب بود ممنون
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 11 دقيقه قبلباشه...ببخش...
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 7 دقيقه قبلنه چیز بخشیدنی نداشت که
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 6 دقيقه قبلآخه من گند زدم
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبلخب حالا من از یه جایی دوباره شروع میکنم ....
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 4 ساعت و 34 دقيقه قبلامتداد همون خیابونو گرفتم و رفتم ....... صدا هنوز باقی مونده بود .... گاهی صدای پا و نفس های خشک اون باهم قاطی میشد ....
پیش خودم فکر کردم حتما یکی میخواد منو اذیت کنه . . . دستای سردم هنوز تو جیبم بود .... و هروقت اون چاقو رو توی جیبم لمس میکردم ... یه نفس عمیق میکشیدم ... قدم هامو تند تر کردم
جلو تر رفتم .... به یک کلبه ی کوچیک رسیدم .... در زدم .......
اما کسی در رو باز نکرد... روشنایی پنجره نشون میداد که کسی باید تو خونه باشه.. پس دوباره محکمتر و بیشتر در زدم...
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 4 ساعت و 19 دقيقه قبلمن در میزدم .... صدای پا پشت سرم نزدیک تر میشد ... من تند تر و محکم تر در میزدم ... و صدا هم هر لحظه نزدیک تر میشد ..... داشتم نفس نفس میزدم ...... محکم با مشت و لگد میزدم به در ..... تا چند ثانیه ی دیگه بهم میرسید و معلوم نبود چه اتفاقی میخواد بیوفته ......... چاقومو در اوردم .... بازم در میزدم ... تا اینکه در باز شد ....
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 3 ساعت و 23 دقيقه قبلهمین که در باز شد خودمو انداختم تو کلبه و در رو سریع پشت سرم بستمو و خودمو چسبوندم به در.. چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم... انقدر عرق کرده بودم تو اون هوای سرد که تمام لباسام خیس شده بود ...
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 55 دقيقه قبلصدای تپش قلبمو میشنیدم ..... باد از لابه لای در رد میشد و زوزه ی ترسناکی میکشید ..... هنوز چشمامو بسته بودم ..... میترسیدم چشمامو باز کنم .... باید بر ترسم غلبه میکردم ..... آروم چشمامو باز کردم و دیدم .....
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 48 دقيقه قبلیه کلبه کوچیک و کثیف... نصفش تو تاریکی گم شده بود و نصف دیگش تو نور کم چراغ معلوم بود.. تو چند قدمی یه نفر وایساده بود که با تعجب زل زده بود رو صورتم......
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 31 دقيقه قبلنمی دونستم باید چکار کنم ! اصلا چی باید بگم ...چسبیده بودم به در ...... یک قدم اومدم جلو .... دیدم اون پیرمرد یک قدم رفت عقب ... انگار ترسیده بود ... یه لحظه متوجه شدم که هنوز چاقو تو دستمه .... سریع اونو انداختم رو زمین ....یه نفس عمیق کشیدم ... سعی کردم خودمو کنترل کنم .... احساس ترس و پریشانی و عرق و .... همگی باهم قاطی شده بود .... با هر زحمتی که شده بود سعی کردم حرف بزنم ................
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 23 دقيقه قبلواقعاً ببخشید که ترسوندمت پدر جان....آخه اون بیرون یکی داشت دنبالم میکرد تا اذیتم کنه...مجبور شدم....واقعاً ببخشید....کمی آروم شد...گفتم میشه بیاین جلو تا صورتتون رو ببینم؟....پیرمرد همچنان سکوت کرده بود...صورتش در آن تاریک و روشن کلبه کمی عجیب به نظر می رسید...ولی من همچنان جلوی در ایستاده بودم و پیرمرد هم همچنان روبروی من سکوت کرده ایستاده بود......
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 20 ساعت و 34 دقيقه قبلپیرمرد حتی یک کلام هم حرف نمیزد و این مرا میترساند ... تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم .... نمی دانم چرا .. ولی قلبم هنوز به شدت میزد .. دستم رو محکم روی سینه ام گذاشتم ... قدمی دیگر به جلو برداشتم ... پیر مرد دیگر عقب نرفت ... گویی کمی اعتماد کرده بود ... قدم هارو برداشتم تا به پیر مرد نزدیک شدم . . . به خاطر تاریکی اتاق چشمانم را تا آنجا که میتوانستم باز کرده بودم ... با نگاه ملتمسانه ای از او خواستم فقط چند ساعتی به من پناه دهد ... تا اینکه بالاخره پیرمرد شروع به صحبت کرد . . .
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 52 دقيقه قبلدخترم بیا بشین....با شنیدن صدایش گویی تمام آن ترس و دلهره ریخت...خیلی دلنشین بود...روی صندلی ای که پیرمرد به آن اشاره می کرد نشستم...او هم در مقابل من روی صندلی نشست...همان طور که با دقت مرا برانداز می کرد گفت...
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 12 دقيقه قبلموضوع چیست ؟ و من ماجرا را تعریف کردم ... گفتم او حتما باید همین اطراف باشد . . پیش خودم فکر کردم شاید او مرا دیوانه بنامد .... به طرف پنجره رفت تا اطراف را نگاهی کند ... هیچکس آنجا نبود ... همه جا آرام بود . .. دوباره آمد و روی صندلی نشست ....گفت کسی نیست !... تا اینکه صدایی آمد .... مثل صدای راه رفتن ....
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 7 دقيقه قبلمن با ترس به او گفتم...دیدید همین اطراف است..من که گفتم....صدای پایش می آید اگر خوب گوش کنید می شنوید...پیرمرد با دست اشاره ای به من کرد و گفت که به کنار پنجره بروم...و در حالی که چیزی را با دست نشان می داد ...پرسید...منظورت آن است؟...
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 3 دقيقه قبلبه سمتی که پیرمرد اشاره می کرد نگاه کردم... چیزی را که میدیدم نمی توانستم باور کنم...
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 4 دقيقه قبلآن همان سایه ی سیاهی بود که مرا دنبال میکرد ......... مردی با یک بارانی مشکی ..... پیرمرد به سمت در رفت و در را باز کرد ......... من نفسم بند آمده بود ...دیگر به جایی هم که ایستاده بودم اعتماد نداشتم ..... آیا آن پیرمرد هم همدست آن مردی بود که مرا دنبال میکرد ....از شدت ترس اشک میریختم ........ حس سردرگمی داشتم ... تا اینکه آن مرد سیاه پوش وارد اتاق شد .....
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 2 ساعت و 35 دقيقه قبلاین داستان تموم نمیشه!!!!!!
15 سال و 4 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 11 دقيقه قبلنه ونخواهد شد
15 سال و 4 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 33 دقيقه قبلبچه ها عجب قوه ی تخیلی داریما !
15 سال و 4 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلآره باحاله
15 سال و 4 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 20 دقيقه قبل
15 سال و 4 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 17 دقيقه قبلمن که از ترس داشتم قالب تهی می کردم.....ناخودآگاه چاقویم را از روی زمین برداشتم...و به طرف آن مرد سیاه پوش حمله ور شدم....ولی او بلافاصله مچ دست هایم را گرفت و مانع شد تا کاری انجام دهم....من که دیگر نایی نداشتم گه ناگاه بیهوش شدم که اگر او دستانم را نگرفته بود بر روی زمین افتاده زخمی می شدم...پس از اینکه به هوش آمدم...
15 سال و 4 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 14 دقيقه قبلدیدم که او بالای سرم ایستاده و مرا نگاه می کند.............که ناگهان
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 2 ساعت و 38 دقيقه قبلکنارم نشست و گفت چرا اینقدر میترسی؟و من در پاسخ گفتم ک ...
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 2 ساعت و 1 دقيقه قبلبا ترس گفتم...با من چی کار داری چی از جون من می خوای؟با اون پیرمرد هم دستی نه؟خواهش می کنم با من کاری نداشته باش....او حرف مرا قطع کرد و گفت:من کاری با تو ندارم...اون پیرمرد هم پدر بزرگمه....نگران هیچی نباش تا موقعی که ترست بریزه پیش ما هستی...من گفتم ...
15 سال و 4 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 18 دقيقه قبلمن گفتم : نه ! من همین الان باید بروم ......... و به سمت در رفتم ... ساعت حدودا 1 شب بود ... در را که باز کردم بادی شدید وزید و تا روح مرا لرزاند .... باد و باران همه چیز را برای ماندن من در آن خانه محیا کرده بود .... چه تصمیمی باید میگرفتم ؟ خود را در تاریکی شب می انداختم یا پیش آن دو مرد غریبه می ماندم ؟
15 سال و 4 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 13 دقيقه قبلمرد جوان تر که وضعیت را چنین دید...گویی ذهن مرا خوانده بود...گفت:دو راه بیشتر که نداری...یا بمون ..یا برو...میل خودته عزیزم...من با شنیدن صدای او برگشتم...وگفتم..لطف کن منو عزیزم خطاب نکن...من میرم مشکلی نیست...و بعد در را بستم و راه افتادم...از عاقبت کاری که کردم خبر نداشتم....باران شدت گرفته بود....وباد شدیدی می وزید که سرعتم را کند می کرد تمام لباس هایم خیس خیس شده بودند...راه گویی تمامی نداشت...دیگر مطمئن شدم که راه را گم کرده ام...بی هدف راه می رفتم...نمی دانستم چه کنم...تا اینکه بیهوش کنار جاده بر زمین افتادم....وقتی چشم باز کردم خود را در کلبه ای که از آن خارج شده بودم دیدم...صبح زود بود...پیرمرد ...روی زمین خوابیده بود...مرد جوان نیز کنار تخت به خواب رفته بود طوری که اگر حرکت می کردم بیدار می شد...تا اینکه..
15 سال و 4 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 57 دقيقه قبلمرد جوان بیدار شد...و من شگفت زده او را نگاه کردم...هیچ چیز یادم نمیومد... گفتم اینجا چ خبره؟اصلا من چرا اینجام دوباره؟چرا منو ول نمیکنین؟او با خون سردی کامل و در حالی ک کنارم نشسته گفت:تو دیشب...
15 سال و 4 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 50 دقيقه قبلتو دیشب که از اینجا خارج شدی ...مهلت ندادی که من راهو نشونت بدم و من هم دنبالت دویدم ولی تو تاریکی شب گم شده بودی مطمئن بودم که راهو اشتباه میری...به همین دلیل گذاشتم تا صبح بیام دنبالت که تورو روی زمین بیهوش پیدا کردم..تنت داغ داغ شده بود..مشخص بود که تب کردی منم که جایی ندارم به جز اینجا پس بازم اوردمت اینجا...وقتی دقت کردم خودرا در لباس بلند و سیاه او یافتم...راست می گفت به شدت سرما خورده بودم..موهایم هنوز هم خشک نشده بود...گفتم:اصلاً تو کی هستس؟اسمت چیه چرا اینجا زندگی می کنی؟..او در جواب گفت:
15 سال و 4 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 44 دقيقه قبل