تنهایی ات به اوج که می رسد، همه را که می آزمایی و از همه که می بری ، همۀ مُشتها که باز می شود و همۀ برگها که رو، وقتی دست تقدیر، همه را از اطرافت وجین می کند و. . . . وقتی تنهای تنها می شوی. . . .تازه به صرافت خدا می اُفتی و. . . . سایۀ مبهم خدا را در آینۀ وجود می بینی که دستهای مهربانش را گشوده و تو را به سوی خویش فرا می خواند. و ناگهان تمام وجود تو از نیاز به بازوان پر مهر خدا لبریز می شود و بی اتکاء به همه چیز، بی هیچ چیز ، خود را در گرمای بازوان پر مهر او گم می کنی و ضجه می زنی که : "اِ لهی وَرَبّی من لی غَیرَک."