دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

نقشه را پهن کرده که بگویم چی شده. چراغ قوه را انداختم روی نقشه، که دیدم سر حاجی شل شد، آمد پایین. گفتم:" حاجی گوشت با منه؟" صاف نشست. گفت:" آره، بگو." هنوز چیز زیادی نگفته بودم که این بار سرش افتاد روی نقشه.(مجموعه خاطرات ابراهیم )

1390/04/01 - 10:42 در دارالشهدا

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)