بی وفابودکه رفت.راحت وآرام ازمقابل شقایق هاگذشت,آنقدربیخیال که گویی هرگزبرایش دردورنج بابونه هامهم نبود,بی رحم وسنگدل چشم های گریان رانادیده گرفت.اوباتمام هستی اش رفت غافل ازقلب هایی که به خاطرش شکسته بودند.گویی التماس هیچ دستی برایش مهم نبود,انگارپاییزرانمیدیدکه بی صبرانه منتظربودپاروی جای پایش بگذارد.اورفت وگفت که منتظرش بمانیم ومن همچنان تاابدهمین جاهمراه تمام اشک هایم کنارپلکان شک وتردیددرانتظارش خواهم ماند اماهمیشه حس غریبی به من میگویدکه اگراومی خواست برگردد هرگزنمی رفت...
1390/05/05 - 15:56 در
بروبکس توییت
هی خدااااااا
15 سال و 1 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 46 دقيقه قبلخدا خدا خدا
15 سال و 1 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 46 دقيقه قبل