دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گاه گاهی دل من ميگيرد؛ بيشتر وقت غروب... آن زمانی كه خدا نيز پر از تنهايی است... و اذان در پيش است! من وضو خواهم ساخت... از خدا خواهم خواست... كه تو تنها نشوی و دلت پر ز خوشی های دمادم باشد!!!

1390/05/06 - 19:23 در Im in love
1 ديدگاه
2yousef

مرگ رنگ
رو به غروب
ریخته سرخ غروب
جا به جا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می‌خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.
سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می‌گذرد.
جلوه ‌گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.
جغد بر کنگره‌ ها می‌خواند.
لاشخورها ، سنگین،
از هوا ، تک تک ، آیند فرود:
لاشه‌ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.
تیرگی می‌آید.
دشت می‌گیرد آرام.
قصه ی رنگی روز
می‌رود رو به تمام.
شاخه ‌ها پژمرده است.
سنگ‌ ها افسرده است.
رود می ‌نالد.
جغد می ‌خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می‌تراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب

15 سال و 1 ماه و 22 روز و 2 ساعت و 39 دقيقه قبل توسط موبایل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)