دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یکیشان باآفتابه آب میریخت،آن یکی سرش رامیشست / بهت میگم کم کم بریز / خیله خوب؟حالاچرااینقدر میگی؟ / میترسم آب آفتابه تموم بشه / خب بشه میرم یه آفتابه دیگه آب میارم... /رفته بود برایش آب بیاورد که بهش گفتم«خوبه دیگه!حالافرمانده لشکربایدبیان سر آقارو بشورن!»گفت«چی میگی؟حالت خوبه؟»گفتم«مگه نشناختیش؟»گفت نه ... « خاطره ای از »

1390/05/26 - 23:10 در دارالشهدا
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)