مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"
mard goft chakkar meykonii. mard boomi pasokh dad mage koori chakkar meykonam khob. az bikari sadaf dakhele oghyanoos part meykonam chakkar dari beman
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 39 دقيقه قبل توسط موبایلکاش منم یکی بود می انداخت تو آب شاید اوضاعم فرق میکرد..


14 سال و 11 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 34 دقيقه قبلهمه ي ما اوضاعمون يه سري گرفتاريها داره خب, يعني بايد بياندازنمون تو آب؟
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 26 دقيقه قبل توسط موبایلپس با دقت نخوندی اقا بهامین پستمو{این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.}برای حیات! زندگی دوباره میندازنشون تو آبـــــــــــــــــــــــــ
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 22 دقيقه قبلنه پستت رو خوب متوجه شده بودم ولي جمله ي قبلي رو درست نخوندم فكر كردم دلت ميخواد غرق بشي, الان دوزاريم افتاد, (واااب تا صبح بايد بوق آزاد بزنم)
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 18 دقيقه قبل توسط موبایلممنون که نظر دادی....
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 15 دقيقه قبل