جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ شــِــیـــــدآ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
به نامه هايي كه برايش مي آمد حسودي ميكرديم . همه مان ، حسودي شايد نه ، غبطه . از بس طولاني بودند . شهيد كه شد وسايلش را كه جمع ميكرديم تازه فهميديم جواب مسئله هاي رياضي را برايش مي فرستادند ......
14 سال و 3 ماه و 14 روز و 18 ساعت و 13 دقيقه قبلهيچ چيز جلو دارش نبود . حتي جنگ و سر و صداي انفجار يا بازيها و شلوغ كاريهاي بچه ها ! قايق را مي انداخت توي آب ، مي رفت وسط آب ، آنجا مي نشست كتاب مي خواند ، چه كتاب خواندني ......
اندازه پسر خودم بود سيزده چهارده ساله ، وسط عمليات يك دفعه نشست . گفتم " حالا چه وقت استراحت هست بچه " گفت " بند پوتينم شل شده مي بندم راه مي افتم " نشست ولي بلند نشد . هر دو پايش تير خورده بود براي روحيه ما چيزي نگفته بود .....هر كدام يك گوشه سنگر نشسته بودند ، كاغذ به دست ،يكي خاطره مي نوشت يك وصيت نامه ، او ولي معادله هاي مثلثاتي كتابش را حل مي كرد .
--------
مراد كه از مرخصي برگشت دمغ بود . كلي سين جيمش كردم تا گفت . يعني نگفت ، كارنامه اش را نشانم داد . از بالا تا پايين بيست بود و نوزده ، فقط عربي اش آن وسط دهن كجي ميكرد ، هفت .
... نشسته بود كنار چند تا اسير عراقي و دست و پا شكسته باهاشان حرف مي زد ، دهنم باز ماند گفتند يك ماهه كارش همينه ، مياد مي شينه با هاشون اختلاط مي كنه تا عربي اش خوب بشه .
-------
همه پتو ها را انداخته بوديم رويش ، اما دندانهايش باز هم بهم مي خورد . تب كرده بود . نميدانستيم چه كار كنيم . خودمان هم سردمان شده بود . دق دلمان را سر صادق خالي كرديم . حسابي دعوايش كرديم كه چرا گذاشت برود بيرون . بيچاره زد زير گريه مي گفت : " فكر كردم ميره براي نماز شب وضو بگيره ، چه مي دانستم توي سوز و سرما ميره مي شينه درس مي خونه ؟ "
--------
سال 72 منطقه عملياتي والفجر يك ، شهيدي را ديدم كه قد و بالايش به 16 – 17 سال مي زد . حدود ده سال از شهادتش مي گذشت روي پيكرش ، روي سينه ، روي قلبش يك برجستگي نظرم را جلب كرد . با احتياط كه مبادا تركيب استخوان هايش به هم بريزد دكمه هاي لباسش را باز كردم ، يك كتاب و دفتر زير لباسش بود . گشتم ، نه پلاك داشت نه كارت شناسايي .
كتاب و دفترش را ورق زدم . كتاب فيزيك بود . توي دفترش هم جزوه و سئوال ، اول كتاب اسمش را نوشته بود ، با همان شناسايي اش كرديم .
یعنی خاک بر سر ما با این درس خوندمون
14 سال و 3 ماه و 14 روز و 43 دقيقه قبل...
14 سال و 3 ماه و 13 روز و 18 ساعت و 43 دقيقه قبلواقعا برای خودم متاسفم
14 سال و 3 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 20 دقيقه قبل
منم همینطور.....
14 سال و 3 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 17 دقيقه قبل