دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

فقط اهل دل بخونن!!!!صبح تا شب تمرين غواصي داشتيم . دويدن توي گل و لاي ، شيرجه زدن شنا در آب سرد ، رفته بوديم جبهه يعني ! شبها هم درس مي خوانديم دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه كنكور ، يك كتري چاي درست مي كرديم و مي نشستيم به درس خواندن . نتيجه كنكور احمد وقتي آمد كه شهيد شده بود . رتبه دوم پزشكي . ...(ادامه در دیدگاه)

1391/03/18 - 22:23 در دارالشهدا
5 ديدگاه
شــِــیـــــدآ

به نامه هايي كه برايش مي آمد حسودي ميكرديم . همه مان ، حسودي شايد نه ، غبطه . از بس طولاني بودند . شهيد كه شد وسايلش را كه جمع ميكرديم تازه فهميديم جواب مسئله هاي رياضي را برايش مي فرستادند ......

هيچ چيز جلو دارش نبود . حتي جنگ و سر و صداي انفجار يا بازيها و شلوغ كاريهاي بچه ها ! قايق را مي انداخت توي آب ، مي رفت وسط آب ، آنجا مي نشست كتاب مي خواند ، چه كتاب خواندني ......
اندازه پسر خودم بود سيزده چهارده ساله ، وسط عمليات يك دفعه نشست . گفتم " حالا چه وقت استراحت هست بچه " گفت " بند پوتينم شل شده مي بندم راه مي افتم " نشست ولي بلند نشد . هر دو پايش تير خورده بود براي روحيه ما چيزي نگفته بود .....هر كدام يك گوشه سنگر نشسته بودند ، كاغذ به دست ،‌يكي خاطره مي نوشت يك وصيت نامه ، او ولي معادله هاي مثلثاتي كتابش را حل مي كرد .

--------

مراد كه از مرخصي برگشت دمغ بود . كلي سين جيمش كردم تا گفت . يعني نگفت ، كارنامه اش را نشانم داد . از بالا تا پايين بيست بود و نوزده ، فقط عربي اش آن وسط دهن كجي ميكرد ، هفت .

... نشسته بود كنار چند تا اسير عراقي و دست و پا شكسته باهاشان حرف مي زد ، دهنم باز ماند گفتند يك ماهه كارش همينه ، مياد مي شينه با هاشون اختلاط مي كنه تا عربي اش خوب بشه .

-------

همه پتو ها را انداخته بوديم رويش ، اما دندانهايش باز هم بهم مي خورد . تب كرده بود . نميدانستيم چه كار كنيم . خودمان هم سردمان شده بود . دق دلمان را سر صادق خالي كرديم . حسابي دعوايش كرديم كه چرا گذاشت برود بيرون . بيچاره زد زير گريه مي گفت : " فكر كردم ميره براي نماز شب وضو بگيره ، چه مي دانستم توي سوز و سرما ميره مي شينه درس مي خونه ؟ "

--------

سال 72 منطقه عملياتي والفجر يك ، شهيدي را ديدم كه قد و بالايش به 16 – 17 سال مي زد . حدود ده سال از شهادتش مي گذشت روي پيكرش ، روي سينه ، روي قلبش يك برجستگي نظرم را جلب كرد . با احتياط كه مبادا تركيب استخوان هايش به هم بريزد دكمه هاي لباسش را باز كردم ، يك كتاب و دفتر زير لباسش بود . گشتم ، نه پلاك داشت نه كارت شناسايي .

كتاب و دفترش را ورق زدم . كتاب فيزيك بود . توي دفترش هم جزوه و سئوال ، اول كتاب اسمش را نوشته بود ، با همان شناسايي اش كرديم .

14 سال و 3 ماه و 14 روز و 23 ساعت و 54 دقيقه قبل
mehran313

یعنی خاک بر سر ما با این درس خوندمون

14 سال و 3 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 24 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)