دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Tear
Tear
zalatan

14 سالم بود! يعني 5 سال پيش عاشق دختر داييم شده بودم! روز 5 شنبه بود اومده بود خونمون من خيلي دوستش داشتم خيلي.. يه بار بهش گفتم ببين فاطمه من خيلي دوستت دارم دوس دارم در آينده باهات ازدواج كنم! بعد او يه لبخند زد گفت: آخه تو ازم 5 سال كوچيكتري نميشه!!! گفتم خب بزرگ ميشم...دوباره خنديد و گفت باشه...قبولِ من صبر ميكنم تا بزرگ بشي... خلاصه از اون روز تا حالا 5 ميگذره و من بزرگ شدم اما اون بيمعرفت سر حرفش نموند!!! ديشب عروسيش بود مادرم خيلي بهم اصرار كرد برم اما من نرفتم!!! بعد من بهش اين پيامو دادم ... (نگران من نباش، " حـال من خوب اســت " بــزرگ شده ام... دیگر آنقدر کــوچک نیستـم که در دلتنگی هایم گم شوم! آمـوختــه ام، که این فاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش "زندگیست" ... آمــوختــه ام، که دیگــر دلم برای "نبــودنـت" تنگ نشــــود... راستی، دروغ گفتن را نیز، خوب یاد گرفتـه ام...! "حال مـــن خوب اســت" ... خوبِ خوب.. ) خوشبخت بشي

1391/03/20 - 15:12
4 ديدگاه
Tear

واسه من يكي سن ملاك نبود! اما واسه اون چرا...شايد كار عاقلانه رو اون كرده باشه!!!

14 سال و 3 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 12 دقيقه قبل
علی

فکر میکنم زمان بهت ثابت میکنه که کار درست رو اون کرد رفیق...

14 سال و 3 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 10 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)