جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ./ DoostDar ./ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
کسی را دیدیم که با دیوار حرف میزد .
14 سال و 2 ماه و 16 روز و 52 دقيقه قبلبا زمین و هوا حرف میزد .
و شاید با سنگ صبورش حرف میزد .
میگفت که چه وضعی دارد ، و چه شبی دارد .
دلش میخواست سنگ صبورش بیاید ، و شب را رنگ کند .
میگفت :
"" وقتی بیایی ...
و ستاره ها ...
آواز قدیمیت را بخوانند
من صداقت کوچه ها را باور خواهم داشت.
و دیگر از سکوت ِ طولانی ِ کوچه ها ،
و از سکوت ِ لحظه ای که ،
خورشید در پشت دیوار خانه ها پنهان میشود ،
غمگین نخواهم شد .
وقتی بیایی ...
و به من حرف پرندگان را بیاموزی
آنوقت خواهم دانست
که چرا کوچه ها ،
در مرگ یک پرنده
ابعاد پرواز را اندازه میگیرند ؛
و چرا
جوجه ی کوچکی که در ساعت ِ دیواری پنهان شده است
در هر شبانه روز
دوباره از یک تا دوازده را میشمارد . . .
من هنوز ، به باغهای ِ کودکیمان میروم
14 سال و 2 ماه و 16 روز و 47 دقيقه قبلو بدون ِ اینکه
از مترسکی که در وسط گندم ها ،
دستهایش را تکان میدهد و کلاهش را برمیدارد ،
و از سگ ِ بزرگی ،
که هنوز به درخت گردوی پیر بسته شده . . .
بترسم ؛
به ماهی های کوچکی
که درکنار خزه ها به رقص مشغولند
نان میدهم .
من دیگر بزرگ شده ام
و از پرواز های بزرگ یاد گرفته ام
که چگونه در حوض پر آب خانه یمان شنا کنم
و بلد شده ام
خانه ی صد طبقه ای بکشم
که در آن هزار خدمتکار کار میکنند
اما ، من هروقت بیاد آن خدمتکاری که باید هر روز
پله های این خانه را تمیز کند می افتم ،
دلم به حالش میسوزد
و دعا میکنم ، تا تو بیایی
وقتی بیایی
خانه ای را که کشید ام
خراب خواهم کرد.
اخر چرا باید نهصد و نود و نه خدمتکار ،
حرف بزنند و غذا بپزند
ولی فقط یکی ، پله ها را تمیز کند؟
راستی !
آیا کسی برایت گفته ؛
که من بویت را در گلهای یاس نگاه داشته ام
و هنوز هر وقت که به بازار میروم
از آنها به پیراهن سبزم میزنم
تا بوی غذاهای ِ مانده اذیتم نکن
و آیا کسی برایت گفته :
که در زمستان غم انگیز ِ شبانه ام
نامت گرمی بخش ِ کلبه های ذهنم بوده؟
وقتی بیایی
و برای مورچه ها هر صبح
یک ترانه شیرین بخوانی
دیگر مادرم ، از اینکه چرا مورچه ها ،
یک جا بند نمیشوند ؛
غمگین نخواهد شد .
وقتی بیایی
14 سال و 2 ماه و 16 روز و 47 دقيقه قبلو ار آن طرف تاریکی ها صحبت کنی
. سوسکها را با روز آشتی دهی
دیگر من در حاشیه ی دیوار ها
دنبال میلیون ها سراخ کوچک و بزرگ
نخواهم گشت
وقتی بیایی
دیگر کوچه ها سکوت نخواهند کرد ،
و دیگر پرنده ای از تنهایی نخواهد مرد
و من ،
صداقت کوچه ها را باور خواهم داشت
وقتی بیایی ،
ای یگانه ترین یار ،
پرنده های عشق در کوچه های پر تپش قلبها ،
غوغا خواهند کرد. ""
#ظلم-آباد نوشته ی محمد رضا شریفی نیا . .