دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

يكي بود يكي نبود ؛ غير از خدا براي "او" مادر مريضش هم بود ؛ پدرش هم توي روزا يكي بود يكي نبود، طوطيان خوش سخن و نقالان بازار آورده بودند كه پدرش جايي رفته كه جز خودش و دشمن هيچ كس نبود. هر شب قبل از خواب به آسمون نگاه ميكرد و ميخواست يكي از اون ستاره ها بياد پيشش و ببرش تو آسمون ،يه شب كه آرزوش براورده شد؛ توي خونشون جز چد تا جنازه و يه بمب هيچي نبود.

1391/05/02 - 22:33 در قصه های خیابانی

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)