دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«يه دختر بچه، با يه دوچرخه»

1391/05/22 - 18:16 در یغما گلرویی
1 ديدگاه
آناهیتا

يه دختر بچه، با يه دوچرخه،
خيلی وقته تو خوابام می‌چرخه...

به من می‌خنده مثلِ يه پَری
با دوتا چشمِ نازِ دَدَری

تو يه دامنِ گُل دارِ حریر،
رکاب می‌زنه با يه چرخِ پير

يه دوچرخه ی سبزِ زنگ‌زده،
که انگار فقط يه راه بلده

راهِ خونه‌ی خوابای منو،
راهِ دنیامو به هم زدنو...

اون دختر کيه؟ کی باخبره؟
از من واسه کی خبر می‌بره؟

از کجا مياد؟ به کجا می‌ره؟
چرا هيچ وقت از يادم نمی‌ره؟

شايد اون تویی! همسایه‌ی دور!
هم‌بازیه اون روزای پر نور!

تویی که وقتِ گرگم به هوا،
با من از دیوار می رفتی بالا

منو می‌شوندی ترکِ دوچرخه‌ت،
با من می‌رفتی تا آخرِ خط...

تویی که آخر یه شب توی خواب،
رفتی از پيشم بی‌سوال جواب!

همون شبی که زلزله اومد،
خونه‌هامونو از کوچه خط زد

همون شبی که شهرمون لرزید،
بعدش یه هفته بارون می‌باريد

با اون دوچرخه تا کجا رفتی؟
مادرم می‌گفت با خدا رفتی!

اما من هیچ‌وقت باور نکردم،
حتا هنوزم پی‌ات می گردم...

تا بیای و باز مثل قدیما،
بریم بازیِ گرگم به هوا

اين بار که تو خواب تو رو ببینم،
ميام و ترکِ چرخت می‌شينم

تا منو از این دنيا ببری
با اون چشمای نازِ ددری

همون چشما که هنوزم گاهی،
ميان سراغم تو بی‌پناهی

تو اون دختری که با دوچرخه،
تا همیشه تو خوابام می‌چرخه... //

14 سال و 1 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 58 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)