دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

به سوی پنجره فولاد حاجتی آمد . . . دخیل بست و گرفت و غمش تبسم شد

1391/05/27 - 17:05 در ثامن الحجج
1 ديدگاه
•٠·˙علی . Áli . 7 •٠·˙

ببین چه ساده برایت به حرف می آیم
فدای این همه لطف و صفای سادۀ تان
به لطف چشم شما دل همیشه آباد است
خدا کند که بمانم خراب بادۀ تان
خدا نوشت ازل در شناسنامۀ دل
که ما غلام شماییم و خانوادۀ تان
از آن زمان که از این خاک پاک پا شده ام
گدای دائمی حضرت رضا شده ام
تویی که صاحب اوصاف بی حدش خوانند
همان که عالم آل محمدش خوانند
مهی که چشمۀ چشم تو در تلاطم شد
طلوع مشرقی آفتاب هشتم شد
فقط برای تماشای دانه پاشی تان
دل کبوتریم نذر چند گندم شد
به سوی پنجره فولاد حاجتی آمد
دخیل بست و گرفت و غمش تبسم شد
تو نسل نوری و هرچند هشتمین خورشید
ولی ندیده زمین در خود از تو پیداتر
اگر چه باغ بهشت خداست رویایی
ولی بهشت نگاه تو هست رویا تر
نفس نه گوشه ی چشمی اگر بیندازی
دوا نه در دل ما مرکز شفا سازی
فدای نام صمیمی و شاعرانه تان
که باز کرده دلم را به سوی خانه تان
نبود دست من و بی هوا هوایی شد
گمان کنم که گرفته دلم بهانه تان
دوباره حرف زیارت دوباره حرف حرم
دوباره حرف کبوتر به آب و دانه تان
بخوان که هرچه خوانی برای ما زیباست
رسیدن تو به این خاک هدیه زهراست
کسی که بر لب خود ذکر یا رضا دارد
میان سینه ی زهرا همیشه جا دارد

14 سال و 1 ماه و 6 روز و 23 ساعت و 58 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)