دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یکی از خاطرات دوران دبیرستانممنُ آجی دوقولوم @اِنسیۀ الحوراهمیشه با هم همکلاس بودیم و همه جا کنار هم مینشستیم ی روز امتحان داشتیم...ماها خیلی شیطون بودیمو کلاسُ همیشه به هم میریختیم خلاصه برگه هارو پخش کردن و من خیلی جدی داشتم به سوالا جواب میدادمخواهرم خیلی شیطون تر از من بود شروع کرد آواز خوندنمعلممون رو به من کرد گفت:اینقد شعور نداری و نمیدونی که نباید تو کلاس آواز بخونیمنتا اومدم بگم من نبودمگفت:همین الان از کلاس برو بیرون نمرتم صفرههر چی با گریه و زاری میخوام بگم بخدا من نبودممگه معلممون گوش میده به حرفممنم که دیدم چاره ای ندارمپا شدم برم ی نگاهی به آبجیم انداختمدیدم اینجوریهبعدشم هی میگه آره خانوم بخدا خودش بود

1391/06/11 - 00:53 در پتُ مت

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)