دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که ب
سلام صب بخير-
14 سال و 10 روز و 8 ساعت و 12 دقيقه قبلادامش رو نميزاري بخونيم
هنوز داشت جالب ميشد
نمیدونم ادامش نیومد
14 سال و 10 روز و 8 ساعت و 11 دقيقه قبلعاقبت كپي و..... ايناست ديگه
14 سال و 10 روز و 8 ساعت و 9 دقيقه قبلولي جالب بوووود ا ز ت ممنونم است.
ههههههههه
14 سال و 10 روز و 8 ساعت و 7 دقيقه قبلانتظار داری کلش رو مینوشتم
14 سال و 10 روز و 8 ساعت و 6 دقيقه قبلآره
14 سال و 10 روز و 7 ساعت قبلکپی هم کردم انگار تا یه حدی میاد یه چیز دیگه رو هم نتونستم بنویسم
14 سال و 10 روز و 6 ساعت و 59 دقيقه قبلخب بيشتر از 1000 كاراكتر نميشه نوشت -

14 سال و 10 روز و 6 ساعت و 54 دقيقه قبلانتظار داري انشا بنويسي
نميشه عزيز من نميشه
انشا نبود که کلا یه مقاله بود
14 سال و 10 روز و 6 ساعت و 46 دقيقه قبل

14 سال و 10 روز و 6 ساعت و 43 دقيقه قبل
14 سال و 10 روز و 6 ساعت و 40 دقيقه قبل

14 سال و 10 روز و 6 ساعت و 25 دقيقه قبلخيلي باحال و آينده و گذشته اي بلا