دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که ب

1391/06/19 - 09:30
12 ديدگاه
هاشم

سلام صب بخير-
ادامش رو نميزاري بخونيم
هنوز داشت جالب ميشد

14 سال و 10 روز و 11 ساعت و 49 دقيقه قبل
هاشم

عاقبت كپي و..... ايناست ديگه
ولي جالب بوووود ا ز ت ممنونم است.

14 سال و 10 روز و 11 ساعت و 46 دقيقه قبل
zoha-persia

کپی هم کردم انگار تا یه حدی میاد یه چیز دیگه رو هم نتونستم بنویسم

14 سال و 10 روز و 10 ساعت و 36 دقيقه قبل
هاشم

خب بيشتر از 1000 كاراكتر نميشه نوشت -
انتظار داري انشا بنويسي
نميشه عزيز من نميشه

14 سال و 10 روز و 10 ساعت و 31 دقيقه قبل
zoha-persia

انشا نبود که کلا یه مقاله بود

14 سال و 10 روز و 10 ساعت و 23 دقيقه قبل
هاشم


خيلي باحال و آينده و گذشته اي بلا

14 سال و 10 روز و 10 ساعت و 2 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)