دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Bahramمحمدم
Bahramمحمدم
mohammad_vanpersie

مسافر كش...

1391/07/04 - 18:17
1 ديدگاه
Bahramمحمدم

پيرمرد دونه هاي تسبيح رو يكي يكي با انگشت رد ميكرد و با هر رد شدني،يك بار صداي سوت سين از لب هايش شنيده ميشد. هر از گاهي هم كلاهش رو روي سرش جابجا ميكرد و بلند ميگفت:لعنت بر شيطون!!! استكان چايي ش رو نيم خور گذاشته بود و به ديوار خيره شده بود. زن و مرد هم كنارش ساكت و عين مجسمه آروم گرفته بودن. مرد با انگشتاش خط گليم رنگ و رو رفته زير پاش رو نقاشي ميكرد و زن هم با گوشه چادرش ور مي رفت. صداي قل قل سماور به گوش مي رسيد و بوي سيب زميني آب پز شده براي شام،توي اتاق پيچيده بود.
پيرمرد يك يا علي گفت و از جاش بلند شد. زن و مرد هم سراسيمه سرپا بلند شدن و به پير مرد نگاه مي كردن. پيرمرد از در اتاق بيرون رفت زن و مرد هم به دنبالش. پيرمرد كفش هاش رو توي راهرو مي پوشيد و زن و مرد هم در آستانه راهرو نگاهش مي كردن.
پيرمرد نگاهشون نكرد و در رو باز كرد و قبل از بيرون رفتن،با صداي بلند گفت:خيلي پاتون صبر كردم. من كه سكه ضرب نميزنم،قرض بدم به اين و اون و بعدش هي بخوام دنبالش بدوم. صبح اول وقت بيا دم حجره. سند ماشينت رو هم بيار. شايد اصل و فرع پول رو بشه از فروشش در آورد!
زن و مرد توي راهرو ايستاده بودن. سكوت كرده بودن. در نيمه باز بود. هنوز هم صداي قل قل سماور مي اومد. بوي سيب زميني هاي آب پز شده براي شام هم هنوز مي اومد،بوي سوختن شون...
بوي سوختن زن و مرد...

13 سال و 11 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)