پیر مرد نشست سر سفره گفت آخه زن یه حرفو چندبار باید بهت بزنم تا حالیت شه مگه یه هزار بار بهت نگفتم من ماکارونی دوست ندارم باید مثل دفعهی قبلی بشقابو پرت کنم گوشه ی اتاق تا شیر فهم بشی ؟ دفعه های قبلی حداقل شله نمیشد ایندفعه خیلی گند زدی چرا چیزی نمیگی همینجور منو نگاه میکنی که چی؟ مثلا میخوای مظلوم نمایی کنی نه؟ آههه نمکم که نداره آبم که سر سفره نیست پس تو تو خونه چه غلطی میکنی پیرمرد جمله ی آخرو که گفت اشک توی چشمهاش جمع شد وبه قاب عکسی که پای سفره به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد ویه روبان سیاه که گوشه ی عکس پیرزن نشسته بود