چرا نمی شناسی ام ؟چرا نمی شناسمت ؟ می دانم که مرا نمی شنوی و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم..... دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام .... و به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند... با توام بی حضور تو؛ بی منی با حضور من.... همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم ... و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم.... و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند.... نخ های آبی ام تمام شده اند .... و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند... باید پیش از بند آمدن باران بمیرم... (مرحوم حسین پناهی)
@ⓜⓘⓝⓐ

13 سال و 11 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 2 دقيقه قبل@ツ سارینا ツ
@رویــــــا♥قلب خاندان♥
@مونا(لامپ خاندان)
@مهشی ــد