دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ساعت ده ، یازده شب بود که اومد خونه حتی لای موهاش هم پر از شن بود سفره رو انداختم تا شام بخوریم گفتم: تا شما شروع کنی ، من میرم لیلا رو بخوابونم گفت: نه! صبر می کنم تا بیای با هم شام بخوریم ... ... وقتی برگشتم دیدم پوتین به پا خوابش برده داشتم پوتین هاش رو در می آوردم که بیدار شد گفت: داری چیکار می کنی؟ می خوای شرمنده ام کنی؟ گفتم: نه! آخه خسته ای سر سفره نشست و گفت: تازه می خوایم با هم شام بخوریم ... خاطره ای از زندگی سردار شهید مهدی زین الدین

1391/08/14 - 15:39 در دارالشهدا
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)