دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه روز یه باغبونی نهال یه گل شقایقی را میون باغچه ی سرسبزی کاشت, گل شقایق سال های سال تنها بود و با تنهایی و غم سر میکردتا این که یه روزی اون باغبون یه گل دیگه کنار گل شقایق کاشت. گل شقایق قصه ی ما عاشق اون گل میشه و هر کاری میکرد تا عشقشو به اون گل ثابت کنه ولی اون گل میگفت تو به خاطر اینکه اینجا تنهایی و کسی نیست میگی عاشقمی و اگر باغبون گلهای دیگه تو این باغچه بکاره تو دیگه منو فراموش میکنی ,ولی گل شقایق به عشقش ایمان داشت و با تمام وجود میخواست عشقشو ثابت کنه.مدتی خبری از باغبون نبود و به دلیل بارش بسیار کم باران خشکسالی شده بود حال و روز گلهای قصه ی ما هم خیلی بد بود,گل شقایق بیقراری میکرد و به شدت اشک میریخت , اون یکی گل با خودش میگفت نگاه کن به جای اینکه با این مشکل مقابله کنه فقط گریه میکنه آخه مگه با گریه مشکل حل میشه , نمیدونست که گل شقایق قصه ی ما تمام وجودشو اشک میکردو به پای اون میریخت تا اون گل رنج نکشه و زنده بمونه.گل شقایق خشک شد و مرد و تن خشک شده اش به خاک تبدیل شد, تا آن گل مشکل کمبودخاک هم نداشته باشد و زنده بماند.

1391/08/24 - 00:05
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)