دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

1 ديدگاه
باران بهاری

محرم آمده از شهر غم علم در دست
برای سينه زدن ، تکيه شد سراسر دست

محرم آمد و خمخانه ی ازل وا شد
وضو ز باده گرفتم ، زدم به ساغر دست

حسين آمده با ذوالفقار گريانش
که : هان حسينم و تنها ترين علم بر دست

حسين آمده تا شرح شقشقيه کند
حسين آمده با خطبه ی پدر در دست

( چو دست برد به تيغ ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر ، دست)

چو ذوالفقار علی چرخ می زند ، بی تاب
چه حال داده خدایا مگر به اکبر دست؟

ز خیمه گاه می‌ آید چو گردباد عطش
حسین را بنگر پاره ی جگر در دست!

چه روز بود که دیدیم ما به کرب و بلا!
چه حال بود به ما داد روز محشر دست!

بدو شکایت اهل مدینه خواهم برد
به خواب گر دهدم دیدن پیمبر ، دست

نشسته ام به تماشای زیر و رو شدنم
به لحظه ای که برد شمر ، سوی خنجر ، دست

به خویش می نگرم با دو چشم خونآلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور ، دست

به رود علقمه بنگر که می زند بر سر
به دستگیری مان موج شد سراسر دست!

نمی توانم بر روی عشق ، بندم چشم
نمی توانم بردارم از برادر ، دست
....
تو هر دو چشم من ! از هر دو چشم ، چشم بپوش
ز هر دو دست ، برادر! بشوی دیگر ، دست

به پای دست تو سر می دهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر ، دست!

به یاد دست تو ای روشنای چشم حسین!
چقدر شام غریبان زدیم بر سر ، دست

تو را فروتنی از اسب بر زمین انداخت
نمی رسید وگرنه به آن صنوبر ، دست

قنوت پر زدن دستهای مشتاق است
به احترام ابوالفضل می کشد ، پر ، دست!

مگر تو دست بگیری که دستگیر تویی
به آستان شفاعت نمی رسد هر دست!

اگر چه پیش قدت شد قصیده ام کوتاه
به اشتیاق تو شد ، سطر سطر دفتر ، دست

حدیث دست تو را هیچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قیامت رود به منبر ، دست!


علیرضا قزوه

13 سال و 9 ماه و 27 روز و 4 ساعت قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)