دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه شب حدودا ساعتای دو و نیم ،سه رو تختم خوابیده بودم و داشتم با بی افم تلفنی صحبت میکردیم.همینجور ی که داشتم با صدای خیلی آروم صحبت میکردم بابام دراتاقمو باز کرد.خلاصه سعی کردم خودمو نبازم،چشمامو بستم و خیلی آروم با همون دستم که توش گوشی بود قطعش کردم و گوشی رو به صورت حرفه ای هل دادم زیر بالشت و به حرف زدنم ادامه دادم اما این دفعه یه تکه از درسمو که حفظ کرده بودم رو میگفتم که بابام فکر کنه دارم تو خواب حرف میزنم.بابامم بیچاره باورش شد.اومد بالا سرمو تکونم داد گفت:سهیل،باباجو ن پاشو ..منم صدامو خوابالو گرفتم گفتم:بـــ ـ ــله؟ بابامم صورتمو بوس کرد گفت:هیچی قربونت برم.داری خواب میبینی... همینجوری هم که داشت میرفت بیرون با خودش میگفت:بسوزه پدر این استادااا..با این سخت گیری هاشون دارن بچه امو دیوونه میکنن!!!!!!!

1391/09/06 - 19:19
9 ديدگاه
× کـدئـیـن ×

داشتی با بی افت حرف میزدی ، بعد بابات گفت سهیل جان ؟!

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 51 دقيقه قبل
soheil s

نه بابا داشتم درس میخوندم میتونی از بابام بپرسی

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 50 دقيقه قبل
× کـدئـیـن ×

تحریما بد اثر کرده ها !! موقع کپی یست حواستو جمع کن فرزندم !!

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 50 دقيقه قبل
soheil s

بابام میدونه من چقد پسر خوفیم اصنم اهل این حرفا نیستم

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 49 دقيقه قبل
ali_2

مگه چیه پسرم میتونه بی اف داشته باشه و باهاش صحبت کنه نمیشه

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 49 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)