دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رخساره اش حکایت بازار شام بود ...

1391/09/08 - 15:28 در اشعار فارسی
1 ديدگاه
باران بهاری

گل بود و جز به شبنم اشکش وضو نداشت
جز روی باغبان دل شب آرزو نداشت

رخساره اش حکایت بازار شام بود
با آن لباس حاجت راز مگو نداشت

آنجا اگر جه نان تصدق حرام بود
از بس گرسنه خفت ، دگر رنگ و رو نداشت

در زیر تازیانه امانش بریده بود
میخواست ناله ای کند اما عمو نداشت

کار از حنا و شانه کشیدن گذشته بود
گویی به زیر معجر صد پاره مو نداشت

آن پا که زخم آبله اش سر گشوده بود
چون پای عمه اش رمق جستجو نداشت

13 سال و 9 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 39 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)