دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اهای دنبالری عزیز فقط دو دقیقه وقت بزار اینو بخون....

1391/09/14 - 12:29 در Im in love
2 ديدگاه
از یاد رفته...

در زندگی گاهی دچار خطاهایی می شویم که نمی دانیم خطاست، و آن را کاملاً انجام می دهیم. با رضایت کامل خود و احساس می کنیم بهترین کار را انجام داده ایم و نمی دانیم دچار مشکلی شده ایم که فراوان سخت است، مانند افتادن در چاهی که هیچ راه بیرون آمدن از آن نیسست.

و باید چکار کرد؟

زیر پاهایم در این چاه یک صفحه ایی نازک است، که اگر از برای رهایی بالا روم و ناگهان بی فتم صفحه هم می شکند و بار دیگر بیشتر و بیشتر پایین می روم و صفحه ایی دیگر نیز وجود دارد... .

برای رهایی از این چاه پر اندوه باید با احتیاط گام بردارم و از چاه بیرون روم!

در مقابلم سه راه خروجی می بینم مثل هم اند، و اگر به یکی از این حفره ها برم، راهم از پشت بسته می شود و در این میان من باید یکی را انتخاب کنم.

یکی از حفره ها که صحیح ترین راه است را باید انتخاب کرد. ولی نمی دانم، کدام یک راه صحیح است. قدمی نمی گذارم، همان جا ساکت ایستاده ام، و سعی می کنم که به سمت بالا فکر کنم، ولی اگر بی فتم... شاید حفره های خروجی پایینی پنج تا شوندو ما نیز راهمان سخت تر می شود.

و در تنهایی و خلوت خود خدا را به یاد می آوریم و آنگاه که گفت: من همیشه با شما هستم؛ و من هستم و خدای خودم. و سیلی از گرفتاری ها. و سردرگمم نمی دانم چه کنم!

اگر به بالا بروم و اگر راه صحیح را بلد نباشم، می افتم. و دیگر برخواستن سخت تر می شود. و اگر یکی از سه حفره ی روبه رویم را انتخاب کنم آن دوی دیگر بسته می شوند.

منتظر امداد الهی ام. شاید یکی یا تاجری بیاید و مارا از چاه بیرون آورد و یوسف ثانی شویم!

ولی چگونه می توان بدون تلاش خودم، از چاه بیرون آیم؟

آری خودش است، در زندگی ترفندهایی وجود دارد برای زیستن که انسان را مانند طنابی از چاه به بیرون می کشد. شاد زیستن بهترین راه است.

ولی در میان این اندوه و این تنهایی؛ چگونه می توان خندید؟ نمی توانم بخندم، و نمی توانم خود را سرگرم کنم، و نه وفت فکر کردن به نشستن و عبادت کردن!

و چگونه می توانم خدا را یاد کنم در حالی که ذهنم مشغول است به رهایی از مشکلات؟

ولی خدای را شاکرم، شکر می گویم اورا که به من نیرویی داده که سپاسگذارش باشم.

در دل خودم می گم متبرک باد نام او... و ذهن خود را از هر چیزی خالی می کنم.

=====
ادامـــــــــــــــــــــــــه تو دیدگاه بعدی

13 سال و 9 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 47 دقيقه قبل
از یاد رفته...

ادمـــــــــــــــــــــــــــه ....
=============>
نمی دانم دیگر چه می گویم. سختی و دشواری بر من چیره گشته و زندگی برایم سخت. با خودم می گویم؛ آیا مرگ بهترین راه حل است؟ ولی به گذشته خود نگاهی می اندازم از سر ضمیرم!

و به آنچه که اکنون روحم و جسمم را آزار می دهد... .

در گذشته می گفتم:

هدفی دارم بر سر به خدا تا نیاید هله تا روز قیامت یا بگیرم یا نمیرم!

و می بینم که من نباید بمیرم، چون بهترین ها را برای خودم آرزو دارم، و نگاهی نیز می کنم با حال خودم! چه چیزی مرا آزار می دهد؟ جوابش را وقتی می بینم خنده بر لبم نمایان می شود. و می خندم! و می خندم!! آیا با این همه سخت گرفتن به خود، کاری را می توان از پیش گرفت؟ جواب خیر است!!!

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

به راستی راست می گوید، آن نمایان کننده ی پروردگار به من، حافظ عزیز...

ناگهان طنابی را می بینم، و می گیرم و هیچ کسی نیست! این فقط راه را به من نشان می دهد! و من با کمک خود و خدا راه بالا را پیش می گیرمو بالا می روم و بالا می روم.

به یاد آن لحظه افتادم که به چاه افتادم! و هیچ چیز نبود که راه را به من نشان دهد...

ولی حال در حال رهایی از این چاه هستم و راه را پیدا کردم! و من بیرون میروم از این همه سختی ناپایان! و آزاد گشتم... به راستی رمز کارم در چه بود؟

متــــبــــرک بــــــــاد نــــــــام او...

13 سال و 9 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 47 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)