دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان رویای دوچــــــــــــرخه چن ساعت اینو نوشتم ...... یادگاری می مونه . . .... داستانی در مورد خودم سال ٍٍ 85/ در 9 دید گاه و 10 نفر تو داستان نقش دارن...

1391/10/26 - 01:36 در داستان کوتاه
31 ديدگاه
۩۞۩وحید۩۞۩

منم: وحید @۩۞۩وحید۩۞۩
دوستم مسعود @عدس پلو !(خندون دنبالر)
ممد (اپارات دار چی 85)که تو داستان معلومه چه کاره هس @ممد
رضا که میشه پدرم : @رضــــا
مادرم که اناهیتا : @آناهیتا
خواهرم تو داستان @عطی لایکی ヅ
دایی ام نادر @نادر(Kamyab)
احسان( اوسا) شاگردش میشه ممد : @احـســ انــ
علیرضا(بعضی موقع تو داستان رضا گفتم) @♥ღ سکوت زندگی♥ღ
محمد حسن به عنوان دبیر(معلم همون سالم): @محمدحسن مزروعی

این داستان در مورد خودمه )( یادی بر گذاشته ها)

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 25 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩


85:صبــح روز شنبـه بود وقـتی رسیدم به مدرســه همه ی دانش آموزان تو صف بودند منم مثل روزای قبل هعی دیرم میشد
. . .آقــای نــاظم روی کــاغذ کوچــیکــی چیزی نوشت و قبل از اینکه به دستم بده گٌفت:بار آخــرت باشه کــه دیــر میای !چَشم ی گفتم ٌ و کاغذ رو گرفتم و دویدم طــرف ِ کلاس ،صــدای آقــای مــزروعی کـه داشت درس رو از رو میخوند ، توی راهرو پیچیده بود (منم تو دلم گفتم چه خبرته)،در زدم ، وارد ِ کلاس که شٌــدم و نگــاهم کــرد . . . .بچـــه هــا زدن زیر خــنده و دستم را دراز کردم که کــاغذ را به او بدهم ، از بالای عینک یه چشم به من داشت و یه چشم به بچه های آخــر کلاس کــه مرتب چیزی میگفتن و بقیه رو میخنداندن ، کاغد رو که خوند دوباره نگــاهی به من انداخت و بعد پشت ٌو روی کاغذ رو نگــاه کــرد: انگــار کــه یادداشت آقای ناظم راضی اش نکرده بود:زود برو بشین! هنوز سر جایم ننشسته بودم که ، آقای مزروعی ادامه درس رو از سر گرفت.همیشه وقتی روخوانی داشتیم خودش میخوند(البته درس ادبیات و شعر دیگه) با حس و حالی که مخصوص خودش بود ، انگار از صــدای خودش ، خوشش میومد و بعد ما رو مجبور میکرد که به کلماتی که میخوند نگاه کنیم همون طور که سرم رو روی کتاب گرفته بودم و وانمود میکردم که جملاتی رو که معلم میخوند تعقیب میکنم ،خیلی آرام بــا آرنج به پهلوی مسعود زدم .توجهی نکرد اینجور وقت ها با این کارش خبر میداد که اقا داره نگاه میکنه.(درس) با ترس زیر چشمی و بی ان که سرم و تکون بدم به اقای مزروعی نگاهی کردم از پشت شیشه های عینکش که حالا دیگه به زحمت روی بینی اش بند بود نگاهم کرد. ابروهایش رو در هم برد ؛ طوری که پیشونیش پر از چین و چروک شد---> و در همون حال زبونش رو گاز گرفت. سرم و پایین انداختم ... دلم تاب نمی آورد که آروم بگیرم.خبر مثل باری روی شونه هایم سنگینی میکــرد . . . گوشه ی کتاب فارسی به خط درشت نوشتم «دوچرخه خریدم» و ارام کتاب رو جلوی چشم مسعود قرار دادم.توجهی نکرد از زیر میز پایش رو لگــد کردم ؛ نگاهم کرد.

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 25 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

آرام گــرفتم:« میگم دوچرخه خریدم ،کمی مکث کرد و گفت»-->دروغ میگی ، سرم را به گوشش نزدیک کردم به جون ِ . . . خریدم /؟/یه دفعه صدای آقای مزروعی بلند شدکه :«چرا گوش نمیکنی . . . دیر که می آی ، حالا هم که نمیزاری دیگرون به درس گوش کنن...» در یه چشم به هم زدن خبر خرید دوچرخه نیمکت به نیمکت و نفر و نفر به اخر کلاس رسید..ولی قبل از اینکه آخرین میز کلاس خبردار بشه زنگ تفریح به صدا در اومد ، توی حیاط مدرسه ،بچه ها دورم حلقه زدن و ولم نمیکردن هعی از من سوال های جور واجوری میپرسیدن: دوچرخه ات دسته بلنده/؟/...زنگ هم داره/؟/...پولش چه قدر شد/؟/خودت پولش و دادی یا پدرت خرید/؟/و...
مسعود به زحمت بچه رو از دورم پس زد دس مریزا مسعود بعد کیکی رو که ازدکه ی مدرسه خریده بود ، تو دستم گذاشت تا دست کردم توی جیبیم که پول کیک رو بدم ، دستم رو گرفت و توی چشم هام نگاه کرد و گفت: مهمون من باش /؟/از این کار مسعود تعجب کردم ؛ کمتر سایقه داشت که از این ولخرجی ها بکنه .یه بار دیگه مسعود بچه های سمجـــی رو که هنوز دست از سوالهای عجیب و غریبشون بر نداشته بودن پس زد و به من گفت :حالا همین طور که داری کیکت رو میخوری ،تعریف کن ، ببینم ماجرا از چه قراره /؟/ حالا راستی راستی دوچرخه خریدی لقمه کیکی رو که در دهانم داشتم به سختی پایین دادم و گفتم :آره که خریدم. مثل ِ اینکه باورت نشده/؟/ مسعود حرفی نزد: فقط چن بار سرش رو تکون دادو به فکر فرو رفت ، من به حرف اومدم که : بعد ِ از دو سال چشم به راهی بعد از دوسال که اقا جونم (رضا10) قولش رو میداد و عمل نمیکرد ،بالاخره یه دوچرخه خوشگل و خوش رکاب پا گذاشت توی خونه ما . . .چرخ نگـــــو ، رخش بگو ، اسب رستم ،و... مسعود که متعجب زٌل زده بودتوی چشام وخیره نگاه میکرد پرسید :نو خریدی/؟/ آاااره که نو خریدم پس میخواستی کهنه مهنه باشه ، ولی نونو هم که نه /؟/ یه ذره بفهمی نفهمی کار هم کرده آقا جونم میگفت:این دوچرخه مال یه بچه پولدار بوده ، بچه پول دارا هم که خونه هاشون بزرگه ؛ ینی اون قدر بزرگه که مجبور نیستن که دوچرخه رو ببرن توی کوچــه سوار بشه . . . تازه دوچرخه نو نو هم که فایده نداره ؛ چون از بس نوووه ِ آدم دلش نمیاد سوار شه. . .

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 25 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

والا... مسعود دوباره نگاه کرد. انگار که حرف هایم را هنوز باور نکرده بود همین که بادست پشت سرش را میخاروند ، گفت:« زنگ خانه که خورد،میام دنبالت تا با هم بریم ، میخوام دوچرخه ات رو ببینم»گفتم:« خب بیا تا حسابی باورت بشه. دوچرخه رو گذاشتم توی ایوون ، چادر خواهرم رو انداختم روش »آخرین لقمه کیک رو که قورت دادم توی گلویم گیر کرد.مسعود دس پاچه گفت:« میخوای نوشابه برات بخرم /؟/» به سختی قورتش دادم و گفتم :نه. بعد از ظهر با دوچرخه ات بریم بگردیم ! نه آقا جونم سفارش کرده که:بیرون از خونه نبرم. میگه: توی کوچه و خیابون اگه سرت رو بگردونی چرخت رو برده ان. مسعووووود با تعجب پرسید؟:«ینی راستی راستی نمیخوای دوچرخه رو توی کوچه بیاری ؟»-->گفتم:« عجله نکن پسر ! صبر کن آبها از آسیاب بیفته بعد توی کوچه هم میارمش»قبل از ان که مسعود چیز دیگه ای بگه زنگ خورد.از فردای اون شب که آقا جونم دوچرخه را به خونه اورد دیگه هیچ کدوم از بچه های دنبالر با من دعوا نکردن، از بچه ها فقط مسعود بود که اجازه داشت دوچرخه رو سوار شه؛وقتی هم که سوار میشد تموم مدت دستم به ترک دوچرخه بود و پشت سرش میدویدم ، یادش بخیر ترسم از این بود که ناگهانی بخوره به دیوار یا این که شوخی اش گل بکنه و پا بزنه ب رکاب و الفرار
بره زیر بازار چه و جلوی دوستاش پــٌز بده ؛ بعد هم خدای نکرده حواسش پرت بشه و دوچرخه رو کناری بزاره و زبونم لال ، دزدی بیاد و ببردش اصلن فکرش رو هم که میکردم مو به تنم سیخ میشد ؛ البته اینا همش فکر و خیال بود چون مسعود اصلن اخل این کار ا نبود تا اون روز توی کوچه ما فقط ممد بود که دوچرخه داشت ؛ دوچرخه که خرید ، احساس کردم که خودش رو میگیره یادم میاد یه بار که سوار دوچرخه بود و میرفت ، صداش کردم و گفتم :اقا ممد ! بده ما هم یه دوری با دوچرخه ات بزنیم . و او همچنان که دور میشد گفتنمیتونم این دوچرخــه برای من ، وسیله بازی نیس ، وسیله کاره...»و از این حرف ها میزد ...گفتم :راحت بگو ، نمیخوام بدم ! چرا بهونه میاری /؟/

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

قبل از این که جمله ام رو تموم کنم از من دور شده بود طوری که شاید اصلن نشنید که من چی گفتم . همیشه همین که مدرسه تعطیل میشد با عجله دوچرخه اش رو سوار میشد و میرفت سر کار . پدرش چن سال پیش مریض شده و... بچه ها میگفتن:ممد کار میکنه تا کمک خرج خانواده اش باشه» حالا که دوچرخه خریده بودم تموم هوش و حواسم این بود که به ممد نشونش بدم.یه روز غروب که سوار بر دوچرخه میرفتم نان بخرم ، دیدمش که از سر کار برمیگشت نگاهم کرد و لبخندی زد گفتم اقا ممــــــــد بالاخره ما هم دوچرخه خریدم . و او همچنان که به لب لبخند داشت گفت:«مبارکـــت باشــه» وبعد از مکث کوتاهی ادامه داد و گفت:«راستی اگه یه وخ پنجر کردی ، من اسباب پنجر گیری دارم ها ...» و رفت. توی دلم گفتم : چه قدر دلش میخواد که دوچرخه ام پنجر شه ! لابد از حسادتش که این حرف ها رو میزنه.دیگه کم کم مساله دوچرخه ی من برای همه عادی شده بود ؛ ولی خودم هنوز که هنوز هم وقتی سوارش میشدم و توی کوچه رکاب میزدم ، همون احساس روز های اول رو داشتم. هر روز کارم شده بود شستن دوچرخه و بعد گذاشتن اون توی افتاب که خشک بشه.داشتم پول هایم رو جمع میکردم که یه زنگ حسابی هم بخرم ؛ ینی همش فکر این بودم که دوچرخه مو لوکس کنم ینی براق شه ...البته اوسای ممد گفت این دوچرخه رو ازت میخرم 100 هزار تومن گفتم نه بعدش گفت تو پسر خوبی هستی ببین چه قدر به دوچرخه ات میرسی خیلی تمیزه اینجا دوچرخه و... زیاد میاد ولی به تمیزی دوچرخه ی تو کسی تا حالا نیس بعدش نفروختمش/؛از اون زنگ های بزرگ فلزی که وقتی ادم شستی اش روفشار میده ، صداش تا چن خونه اون طرفتر هم میره. . .

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

امتحانات دی ماه بود ینی دیماه 85 ...امتحان ِادبیات فارسی که تموم شد تا خونه یه نفس دویدم ؛ وارد حیاط که شدم مادرم(که میشه اناهیتا) رو ندیدم عطی کنار حوض داشت با تکه های بادکنکی که دایی نادر شب گذشته برایش اورده بود بازی میکرد دیشب وقتی بادکنک را براش باد کرده بودم شده بود 2برابر هندوانه هایی که اقاجونم زیربغل میگرفت و می اورد خونه.عطی با دست زیر بادکنک میزد و اون هم بالا میرفت و باز برمیگشت به طرف ِ دست هاش و هنوز پایین نیومده بود باز میزد زیر بادکنک و باز هم بالا رفتن و غلتیدن و پایین امدن. بس کن بچه خسته نشدی از اون بادکنکه رفتم کنارش ایستادم ، بادکنک که پایین اومد قبل از اینکه به دست های عطی برسه ، محکم زدم زیرش ! بادکنک توی هوا چرخ زنان بالا رفت و بعد ارام و بیصدا دس وش باد شد و رفت طرف باغچه و هنوز روی گلها ننشسته بود که توی هوا ناپدید شد ... و صدای نعره عطی که اندازه ترکیدن چن بادکنک بود توی حیاط خونمون پیچید و مادرم از توی آشپز خونه سرم داد کشید:«آی وحید باز اومدی و صدای این بچه رو در اوردی/؟/ عطی هنوز داشت ابغوره میگرفت؛ دوچرخه رو برداشتم و زدم به کوچه با این که هنوز هوا سردم نبود تا بازارچه یه نفس رکاب زدم هر چه چشم انداختم هیچ کدوم از بچه ها رو ندیدم دور زدم و برگشتم طرف خونه یه دفعه به فکرم رسید که برم سر خیابون و حسابی دل ممد رو بسوزنم . رو به روی مغازه ای که ممد توی اون کار میکرد دکه ی نوشابه فروشی اقا علیرضا بود. اقا رضا پدرم رو میشناخت و با هم سلام و علیک داشتن یه لگن بزرگ جلوی دکه قرار داشت که پر از تکه های بزرگ و و کوچیک یخ بود و لای یخ ها شیشه های زرد و سیاه نوشابه بود که توی اب و یخ غوطه ور بودن و فقط سرشون پیدا بود.

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

با خودم فکر کردم این اقا علیرضا تو زمستون هم یخ میفروشه ... اره والا چیزی نشد نداره ...خب حتما مشتری داره دیگه... دوچرخه رو کنار دکــه، درست روبروی مغازه ای که ممد توی اون کار میکرد گذاشتم روی جک . . . و با اقا رضا(همون علیرضا) سلام و علیکی کردم و نوشابه ای خواستم(از اون نوشابه های شیشه ای زرد و سیاه). دل توی دلم نیومده بود که ممد بیاد و زنگ دوچرخه ام رو ببینه قیافه اش دیدنی میشه <---! اقا رضا در شیشه رو که باز کرده بود ، یه مایع سیاه رنگی توی اون برای بیرون زدن بیتابی میکرد و کف کرد و از دیواره ی شیشه بالا اومد(اونم فک کنم یه دفعه شد)دهانم رو روی شیشه گذاشتم و کفها رو بلعیدم و وقتی یه جرعه هم سرکشیدم ، تا ته گلویم سوخت و اشک توی چشمهام جمع شد همیشه از نوشابه بدم میومد به خاطر اون گازی که داشت و... از پس اشک ها ممد رو دیدم که از مغازه حارج شد. چشمش که به من افتاد ، مثل همیشه لبخند زد و بعد رو کرد به دوچرخه که به پهلو خم شده بود روی جکـــــ برای اینکه حسابی دلش رو سوزانده باشم گفت:« زنگش رو دیدی اقا ممد /؟/» گفت:اره خیلی قشنگه ! صداش چه طوره/؟/ عالیه میخوای برات بزنم/؟/ ممد گفت:حالا نه بعد میام میترسم اوسام (احسان)ناراحت بشه...

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

یه دفعه صدایی از ته مغازه بیرون ریخت.« ممــــــد! کدوم ...... رفتی/؟/ محسن به سرعت به درون مغازه دوید. من سر شیشه رو به دهانم بردم ، داشتم ته شیشه رو بالا میبردم که یکی از پشت سر گوشم رو گرفت و شروع کرد به پیچاندن اون قدر پیچاند و کشید که روی انگشتهای پاهایم قد کشیدم . همیشه از اینکه کسی از گوشم بگیره ناراحت بودم ولی ... یادش بخیراون سال ها /(البته پدرم زیاد گوشم و نمیگرفت گاهی داد میزد البته داستان این جوری هس...) سرم رو به زحمت برگردوندم اقا جونم بود(پدرم) با صورتی بر افروخته و ابروانی در هم کشیده دست پاچه گفتم:س . س... س لام ! ... سلام وووووو....ر. مگه صد بار نگفتم این چن روز امتحان ،نیا از خونه بیرون/؟/ نگفتم توی خونه بشین و درستو بخون/؟/گفتم یا نه/؟/ ا ا ا ا چرا ... گفتید.... اقا جونم کمی مکث کرد و بعد گفت:«حالا دوچرخه ات کجاست/؟/ همون طور که سعی میکردم گوشم رو از دستش خلاص کنم گفتم:«اون اونجاس....» و بعد به سختی به عقب برگشتم که دوچرخه رو نشونش بدم ولی نبود !وای ! دیدن جای خالی دوچرخه تازه درد گوش رو از یادم برده بود که سیلی محکم اقا جونم توی صورتم نشست انگار که تموم غمهای دنیا روی دلم اوار شد «مگه صد بار به تو نگفتم که دوچرخه رو توی کوچه و خیابون نبر. مگه نگفتم سربرگردونی دزد میبره/؟/».چـــــــــــــــــرا گفتی . و دوباره انگشتان پر قــــــــــــــدرت اقا جونم بود که گوشم رو میپیچوند و میکشید دیگه زانوهام سست شده بود..

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 23 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

طاقت ایستادن روی پاهایم رو نداشتم گوشم که حالا حالا ها از میون انگشتان اقا جونم رها شده بود درد میکرد و صورتم میسوخت فکر کردم که حتما باید سرخ شده باشه......بغضم گرفته بود دلم میخواست مثل بادکنک عطی بترکد ! اقا رضا شیشه نوشابه رو که هنوز توی دستم بود ، گرفت و قاه قاه خندید یه خنده ی کم رنگ هم روی لبهای اقا جونم نقش بست و گفت:«حالا اینبار برات درسی بشه تا دیگه هیچ وقت دوچرخه رو از جلوی چشمت دور نکنی !!! دوچرخه ات رو گذاشته ام توی کوچه ، برو ورشدار!» و باز هم صدای اقا رضا بود و اقا جونم
خشکم زده بود راستش از این تنبیه یا نمیدونم نقشه یا شوخی اقا جونم اصلن خوشم نیومده بود رفتم سر کوچه توی کوچه رو نگاه کردم. دوچرخه نبود /؟/ تا ته کوچه هم کسی دیده نمیشد برگشتم و گفتم اقا جان دوچرخه نیس !» اقا جونم انگار که برق گرفته باشدش با تعجب پرسید«چه طور نیس/؟/مگه میشه/؟/»و بعد خودش و اقا رضا(علیرضا) دویدن توی کوچه و من هم به دنبال شووووووون . کوچه دراز و خلوت بود. به اقا جونم نگاه کردم : از تعجب دهانش باز مانده بود. اقا رضا گفت:«دیدی چه طور شد/؟/ دوچرخه رو دزد برد/؟/» باز به صورت اقا جونم نگاه کردم؛ به نظرم رسید که گوشهای اقا جان_ درست در همون جایی که لاله ی گوش من میسوخت_ ســـــــــــــرخ شده بود. داستان رویای دوچرخه ی وحید تموم شد مرسی به خاطر خوندن تون/
این داستان در مورد دوچرخه ام بود یه یادی کردم ازش یه دوچرخه داشتم تازه خریده بودم... حالا هم نیس و فک کنم در ب و داغونه/
.////

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 23 دقيقه قبل
azadeh

چرا بادکنکــــِ عطی رو ترکوندی،هان؟؟؟

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 5 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

اوه اخرش اره برای خودمم جذاب بود خب یه طوری نوشتم که مثل همون سال 85 برام به نظر میومد/ و شد
یعنی تقریبا میشه گفت 6.5 سال 7 سال قبل

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 1 دقيقه قبل
azadeh

خیلی خوبـــــــــ نوشتی..واقعا خسته نباشی

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 19 ساعت و 53 دقيقه قبل
عدس پلو !(خندون دنبالر)

دارم میرم ارائه پروژه ... اما میام میخونم ... دعام کن ...

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبل
نادر(Kamyab)

وحیدی .............کارت درسته داداشی ...........آفرین ....داری کم کم از من یاد میگیری .......

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 13 ساعت و 49 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

سلامم/مسعود باشه
نادر از کی مرسی
رضا نظرت چیه/؟/؟/؟
ممد

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبل
احـســ انــ

انتهای داستان >> نه خود وحید و نه علیرضا و نه ممد و نه بابای وحید متوجه شدن که دوچرخه رو همون اوستا که من می باشم برش داشتم ... همین الان هم تو حیاط خونمونه و سندش هم موجوده ... وحید جان ببخشید که تو این مدت بهت چیزی نگفتم ... شرمنده ...

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

بله دیگه نمیخواستم بفروشمش اخرش شما برداشتی اصلن فکر شو نمیکردم.

13 سال و 8 ماه و 4 روز و 6 ساعت قبل
رضــــا

متن داستان در کنار روان بودن جملات که بخاطر قرار گرفتن خوب کلمات کنار هم بوجود اومده وموضوع و اتفاقات داستان رو به گوش و اطلاع خواننده میرسونه برام جالب بود.منم که پدر بداخلاقه ی داستان بودم.. موفق باشی وحید جان.روی هم رفته قشنگ بود...

13 سال و 8 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 50 دقيقه قبل توسط آندروید
*.ღ·´☁·´ℳäɧŧ∂ß ·´☁´·ღ.*

خعللللللللی قشنگ بوووووووووووووووود آورین

13 سال و 7 ماه و 30 روز و 46 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

سلام /ممنون...
ببخشید که نتونستم جوابت رو بدم
تشکر به خاطر خوندن داستان/
-----------------
سلام مهتاب ممنون
لطف دارید...
ممنون از همه

13 سال و 7 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 23 دقيقه قبل

بازنشر

(6 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)