از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم /نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم /آوار پریشانیست، رو سوی چه بگریزیم؟/ هنگامه ی حیرانیست، خود را به که بسپاریم؟ /تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما» /کوریم و نمیبینیم، ورنه همه بیماریم/ دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست /امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم/ دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را/ تیغیم و نمیبریم، ابریم و نمیباریم /ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب/ گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم/ من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته/ امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم!
1391/11/02 - 13:43 در
میکده