دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

وقتی که گرفت شعله بر دامن من ...خیلی حسن و حسین من ترسیدند ....مانند قفس دور من را بگرفتند ...انفد زدند و پرم را چیدند ...آنان که غریبی من را میدیدند ...بر دست علی که بسته شد خندیدند ...من نقش زمین علی میان کوچه ...طفلان کوچک من به خود لرزیدند ....دیگر به اختیار قدمم خم نمیشود ...دنده شکسته یاورم نمیشود ..چاد به سر گرفتم و رفتم پی علی ...پهلوی زخم و قد خم و بازوی کبود ....در یه زمان این همه ماتم نمیشود ... ....

1391/11/13 - 15:44 در مادر...

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)