راهی نانوایی شدم، با کلی غُر و ابرو بالا انداختن بندِ کیسهی زبالهی سفید را - از اینهایی که تبلیغش را میکنند - گرفتم توی دستم، که میان راه پرتش کنم درون یکی از سطلهای زبالهی شهرک - بدلیل پر بودن - که احتمالاً بخاطر افزایش خوراک در ایام نوروز یا شاید کمکاری ماموران جمعآوری زباله باشد - سهم من آخری شد که گویی یک جای خالی داشت! نیمساعتی گذشته بود - باز میگشتم، نان خریده بودم و رسیده بودم حوالی خانه - در تاریکی - مردی که نیمی از قامت خم شدهاش درون همان سطل زباله بود، روزیاش را جستجو میکرد ...
1392/01/10 - 21:44 در
بی حجاب از روی دیوارها
چندماهیست که چنین صحنههایی را بیشتر میبینم ...
13 سال و 5 ماه و 20 روز و 15 ساعت قبلبدون محدودیتِ سنی ...