دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

راه ِ دور . . .

1392/01/23 - 00:32 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
باران بهاری

پیر مردی میخواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار برایش خیلی سخت بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیر مرد نامه ای برای پسرش نوشت : « پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، اما برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی می توانستی به من کمک کنی. » چند روز بعد، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : « پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا چندین اسلحه پنهان کرده ام. » یک روز بعد، یک کامیون با تعداد زیادی مامور اف بی آی و افسران پلیس محلی سرو کله شان پیدا شد، آنها بدون یک کلمه توضیح تمام مزرعه را زیر و روی کرده و شخم زدند، بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . یک هفته بعد، پیر مرد نامه دیگری به پسرش نوشت و از او جریان اسلحه ها را پرسید ؟ پسرش گفت : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از راه دور می توانستم برایت انجام بدهم .

13 سال و 5 ماه و 10 روز و 21 ساعت و 49 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)