بوی باران می دهد باز نانوشته های خیالم حرفهایی که جارو برداشته اند ، آرام ...آرام برای روبیدن گرد و غبار هزار ساله ی دلم، زخم می زنند و چشمانی که سالهاست به جاده ای با رد خداحافظی خشکیده اند آری در این کویر سرد، من مانده ام ، تنها با رفیقی که مدام می گوید مرا غم صدا نزن خسته ام و آرام ، و دیگر نگران طوفان نیستم بگذار این آخرین پرهای کاهِ مانده از مترسکی که ساخته ام...........مترسک چقدر گریستم برایت :تو گفتی ..وقتی نمی توانی بروی داشتن همین یک پا هم اضافه است.............
1392/02/29 - 23:17 در
دلتنگی...
@...3Ra
13 سال و 4 ماه و 3 روز و 2 ساعت و 11 دقيقه قبل@*^*دل شکسته*^*
@maloo
@هیــــــــــوا
@حسنا
@˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
@پـــریســــا