دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

4 سال پیش این لحظات ،آخرین ساعات زندگی مادربزرگم بود...ساعت 12ظهر تنهامون گذاشت... قدر بابابزرگ و مادر بزرگ هاتون رو بدونید...

1392/02/30 - 10:57 در روزنوشت
12 ديدگاه
آناهیتا

هیچی جای اونا رو پر نمی کنه...هیچی...

وقتی میروند صمیمیت ها هم کم میشه.کم...

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 5 دقيقه قبل
آناهیتا

حالا ما موندیم و کلی خاطره...

اول پاییز اومد خونمون تا 30 فروردین.اخرین عیدش هم خونه ما بود.همش میگفت می خوام برم خونه خودم.

دوست دارم تو خونه خودم بمیرم...خونه رفتن همانا و اثرات مریضی همانا و ...

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 3 دقيقه قبل
آناهیتا

تا 4سالگی تو خونه بابا بزگم اینا بودیم.بعدش هم که خونمون جدا شد هر روز اونجا بودیم.یا ماها می رفتیم یا خودش می آمد خونمون.بهش میگم عزیزی...

تو حیاط خونه مادربزگم یه در بود که به یه خونه قدیمی باز میشد.یادش بخیر.تو یکی از اتاق ها همیشه ترشی و اینا بود.همیشه برام از اون اتاق تُلف می آورد(انگور در سرکه)

دختر عمه هاش رو خیلی دوس داشت.ما هم به دختر عمه هاش می گفتیم دختر عمه.همیشه میگفتند خوش به حال دختر دایی که نوه هاش این قدر دوسش دارند...

وقتی پدربزرگم رفت خود به خود داغون شد.یه جورایی دیگه حوصله هیچی رو نداشت...


عروسی خواهرم رو که دید همش میگفت خدا کنه زنده باشم عروسی تو رو ببینم.

خواهرم شهرضا و دختر عمه ام شاهین شهر هستند.همش به من میگفت تو دیگه برو تهران به بالا.برو تهران یا شمال یا مشهد.میگفت تو دیگه این طرفا شوهر نکن..برو راه دورتر تا تو یه مسیر باشید و بیام به همتون سر بزنم...

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 57 دقيقه قبل
آناهیتا

همیشه روزهای عاشورا بدون استثنا خونشون بودیم.میگفت نمی خوام تو خونه باشید.همه دختر و پسر ها رو جمع میکرد ...

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 56 دقيقه قبل
آناهیتا

همیشه وقتی می دید گل جدید دارم بهم میگفت برا من قلمه بزن.
حس یوسف هاش که خشک میشد میگفت حسن یوسف هام خشک شده.میگفتم عزیزی ناراحت نباش.خودم برات قلمه میزنم...

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبل
آناهیتا

خیلی حرف و خاطره هست.خیلی...

قدر بزرگ ترها رو بدونید...وقتی رفتند هیچ چیزی نمی تونه جای خالی اونا رو پر کنه.هیچ چیزی.

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 53 دقيقه قبل
الينا

اخ ك گفتي .... هنوز ك هنوز رفتن بابا بزرگ و مامان بزرگم دلمو ميسوزونه

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 40 دقيقه قبل

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)