دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(44 کاربر) |
بازنشر(2 کاربر)پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
هیچی جای اونا رو پر نمی کنه...هیچی...
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 5 دقيقه قبلوقتی میروند صمیمیت ها هم کم میشه.کم...
روحش شاد
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 5 دقيقه قبلیادشون گرامی ...
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 4 دقيقه قبلروحش شاد
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 4 دقيقه قبلحالا ما موندیم و کلی خاطره...
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 3 دقيقه قبلاول پاییز اومد خونمون تا 30 فروردین.اخرین عیدش هم خونه ما بود.همش میگفت می خوام برم خونه خودم.
دوست دارم تو خونه خودم بمیرم...خونه رفتن همانا و اثرات مریضی همانا و ...
خدایش بیامرزد...روحش شاد
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 3 دقيقه قبلیادش گرامی
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت قبلتا 4سالگی تو خونه بابا بزگم اینا بودیم.بعدش هم که خونمون جدا شد هر روز اونجا بودیم.یا ماها می رفتیم یا خودش می آمد خونمون.بهش میگم عزیزی...
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 57 دقيقه قبلتو حیاط خونه مادربزگم یه در بود که به یه خونه قدیمی باز میشد.یادش بخیر.تو یکی از اتاق ها همیشه ترشی و اینا بود.همیشه برام از اون اتاق تُلف می آورد(انگور در سرکه)
دختر عمه هاش رو خیلی دوس داشت.ما هم به دختر عمه هاش می گفتیم دختر عمه.همیشه میگفتند خوش به حال دختر دایی که نوه هاش این قدر دوسش دارند...
وقتی پدربزرگم رفت خود به خود داغون شد.یه جورایی دیگه حوصله هیچی رو نداشت...
عروسی خواهرم رو که دید همش میگفت خدا کنه زنده باشم عروسی تو رو ببینم.
خواهرم شهرضا و دختر عمه ام شاهین شهر هستند.همش به من میگفت تو دیگه برو تهران به بالا.برو تهران یا شمال یا مشهد.میگفت تو دیگه این طرفا شوهر نکن..برو راه دورتر تا تو یه مسیر باشید و بیام به همتون سر بزنم...
همیشه روزهای عاشورا بدون استثنا خونشون بودیم.میگفت نمی خوام تو خونه باشید.همه دختر و پسر ها رو جمع میکرد ...
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 56 دقيقه قبلهمیشه وقتی می دید گل جدید دارم بهم میگفت برا من قلمه بزن.
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبلحس یوسف هاش که خشک میشد میگفت حسن یوسف هام خشک شده.میگفتم عزیزی ناراحت نباش.خودم برات قلمه میزنم...
خیلی حرف و خاطره هست.خیلی...
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 53 دقيقه قبلقدر بزرگ ترها رو بدونید...وقتی رفتند هیچ چیزی نمی تونه جای خالی اونا رو پر کنه.هیچ چیزی.
اخ ك گفتي .... هنوز ك هنوز رفتن بابا بزرگ و مامان بزرگم دلمو ميسوزونه
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 40 دقيقه قبل