این روزها زیاد یاد کودکی هایم می افتم ... زیاد ِ زیاد ... فقط دنبال بهانه ای که خودم را در آغوش ِ مادرم گم کنم ... آرام اشک میریزم که نکند لباسش خیش شود و بفهمد ... اما با نوازش ِ دستان ِ مهربانش می فهمم دستم را خوانده ... میداند در دلم چه می گذرد اما صبورانه مرا به آغوش میکشد و هیچ نمی گوید فقط نوازشم میکند ... من آرام میشوم ... از آغوشش جدا میشوم ... اما باز مثل کودکی که مادرش را در یک بازار شلوغ گم کرده .. دلم میلرزد ... نفسم می گیرد ... و باز دنبال بهانه ام که خود را در آغوشش گم کنم ...!
1392/02/30 - 20:24 در
تنهایی من

13 سال و 4 ماه و 1 روز و 14 ساعت و 38 دقيقه قبلدل نوشته


13 سال و 4 ماه و 1 روز و 14 ساعت و 34 دقيقه قبل