دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خونه ی ما هم خیلی سال ِ ک زنده س. یه خونه ی بزرگ وسط ِ یه شهر بزرگ. من آخرین بچه ای بودم که تو این خونه بزرگ شد و این افتخارو داشت... همه یا رفتن از دنیا. یا رفتن از کشور. یا دیگه دوسش ندارن... این خونه قدم ب قدم پر از خنده های پیر شده ی توپ پلاستیکی دو لایه و صدای خنده ی زنا و مردا و گریه هاشونه. کسایی ک نیستن... دلم خوشه ب بزرگی دل ِ این خونه. امشب ک داستان رادیو هفت رو شنیدم گریه م گرفت... من و این خونه ی بزرگ ِ تنها ماجراها داریم با هم... ماجراها...

1392/03/02 - 00:24 در روزنوشت
1 ديدگاه
الهه

شاید یه روزی دختر/پسرمو نشوندم... واسش تعریف کردم. خدا کنه این خونه هم بمونه. خراب نشه. خرابش نکن : ( 128

13 سال و 4 ماه و 1 روز و 3 ساعت و 26 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)