یه وقتائی آدم تو زندگیش شروع میکنه به شناختن اساسیِ خودش، به سر درآوردن از خودش، یه برهه ش همون دوران بلوغشه ؛ ولی یه کم که سر درآورد یهو بیخیالش میشه " همه چی تو دیپلمُ دانشگاهُ کلاس رانندگیُ آموزشگاه خیاطیُ روشهایِ آرایشُ سربازیُ خواستگارُ اینا فراموش میشه " اون آدمهُ و شناختنش تو روزمرگیا گُم میشه ، بعدشم هر از گاهی مثه این معتادا که هر چن وقت یه بار تصمیم میگیرن ترک کنن ، میشینه دوباره خودشُ بررسی میکنه و یه تصمیمای خوبیم میگیره ولی همین که یه آهنگی گوش کرد، یه فیلمِ خاصی رو دوباره دید، از کنار دیوار مدرسه خیابون پشتی خونه قبلیشون رد شد، یا یکیو که یه کم فهمیدش پیدا کرد ، یه لگد میزنه به لگن خاصره تصمیماتِ خیلی خوبُ مهمش
1392/03/08 - 13:11 در
چهار راه
کازابلانکا
13 سال و 3 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 15 دقيقه قبلمدرن تالکینگ
هتل کالیفرنیا
یا حتی یه دستخط لای یه کتاب