دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ظهری خیلی نا امید بودم یهو حس کردم آینده م خلاصه می شه تو یه اتاق تاریک و من که قوز کردم رو یه میز شلوغ پر کتابای کت کلفت و دارم ترجمه می کنم. اون وقت تنهای تنها. تنهایی مطلق شناور تو هوا. بعد حافظ تحویلم گرفت، بهم گفت گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی، منم نیشم باز شد گفتم دست بردار بابا، بعدش دیگه خوب شدم.

1392/03/09 - 00:48
6 ديدگاه
محمدعلی

یا مترجم رمان‌های خارجی باشی
هی رمان بنویسی ، مثلن از فلانی و ترجمه خودم

13 سال و 3 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 38 دقيقه قبل
nimino

اون وقت خجالت می کشم چاپ شه بیاد بیرون که
فکر کن اسم من حقیر کنار اسم نویسنده ی گران مایه ی فلان و اینا
فروتنی ذاتی اجازه نمی ده اصن
نویسنده ی خرده پا هم که در کلاس ما نیس

13 سال و 3 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 36 دقيقه قبل
محمدعلی

حالا اینا هیچی
یه آقایی ترجمه میکنه ، بعد خودش داستان مینویسه به اسمِ فلان نویسنده‌ی خارجی ! خوبم فروش میره

13 سال و 3 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 34 دقيقه قبل
nimino

کی؟؟
بعد از اون مترجم سینوهه که اسمش یادم نیس بازم بوده از اینا؟

13 سال و 3 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 33 دقيقه قبل
محمدعلی

اره همین مترجم سینوهه رو میگم دیگه معروفه
زیاده اووووه

13 سال و 3 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 31 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)