دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چون زلف توام جانا، در عینِ پریشانی / چون بادِ سحرگاهم، در بی سر و سامانی / من خاکم و تو نوری، تو عشقی و تو جانی / خواهم که تو را در بَر، بنشانم و بنشینم ... !/

1392/03/11 - 16:05 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

تا آتشِ جانم را ، بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی ، در مستی و در پاکی

من چشمِ تو را مانم ، تو اشک مرا مانی
در سینه ی سوزانم ، مستوری و مهجوری

در دیده ی بیدارم ، پیدایی و پنهانی
من زمزمه ی عودم ، تو سلسله جنبانی

از آتشِ سودایت ، دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی ، دردی که نمی دانی


دل با من و جان بی تو ، نَسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی

ای چشمِ رهی سویت ، کو چشمِ رهی جویت ؟
روی از منِ سر گردان ، شاید که نگردانی

رهی معیری

13 سال و 3 ماه و 18 روز و 14 ساعت و 3 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)