به گناه نکرده برچسب تهمت خوردم میان جمع بر سرم فریاد میکشید و من تنها سرم را پایین انداخته بودم و سکوت اختیار کرده بودم نه برای تصدیق حرف هایش بلکه نمیخواستم حرمتش را بشکنم گرچه او شکست...!بدتر از آن بغض هم نمیگذاشت...! سرم را بالا آوردم همه با نیشخند نگاهم میکردند...هیچ نگفتم کوله ام را بر دوشم جابه جا کردم و تنها از کنارش گذشتم! صدای گریه های او و کلاغ های شوم تنها صداهایی بودند که خلوت گورستان را بهم میریختند چنگ میزد بر قبرم و از چنگش موهای تنش سیخ میشد اما باز هم تکرار میکرد...انگار میخواست تقاص گناهش بپردازد او هم از بغض سکوت کرده بود ولی من صدای قلبش را میشنیدم:اشتباه کردم مرا ببخش... اما صدای عقلش میگفت: دیر شده!
1392/03/13 - 01:15 در
تنهایی من