می خواستم به دنیا بیایم ، در یک زایشگاه عمومی . پدربزرگم به مادرم گفت فقط بیمارستان خصوصی !...مادرم گفت : چرا ؟ پدربزرگم گفت :مردم چه می گویند ؟! می خواستم به مدرسه بروم همان مدرسه ی سرکوچه ی مان ،مادرم گفت : فقط مدرسه ی غیرانتفاعی ! پدرم گفت چرا ؟ مادرم گفت مردم چه می گویند ؟ به رشته ی فنی علاقه داشتم . پدرم گفت : فقط ریاضی .گفتم : چرا ….. پدرم گفت : مردم چه می گویند ؟ مـــُردَم ، برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای را درنظر گرفتند ، خواهرم اشک ریخت و گفت : مردم چه می گویند ؟!…. ازطرف قبرستان سنگ قبرساده ای برسرمزارم گذاشتند .اما پدرم گفت :مردم چه می گویند ؟! خودش سنگ قبری برایم سفارش دادکه عکسم را رویش حک کردند . حالا من دراینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود : مردم چه می گویند ؟!…مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم ،حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند ... بگذار مردم هر چه میخواهند بگویند آزاده باش مردم آن میگویند که خود هستن اما تو آن گونه باش که خود میخواهی...
1392/03/18 - 02:37 در
برای مخاطب
اون قسمت مدرسه فنیش دقیقا داستان منه !!!! و الان که بزرگ شدم از اصولم شده
))
13 سال و 3 ماه و 15 روز و 13 ساعت و 25 دقيقه قبلگور بابای حرف مردم


13 سال و 3 ماه و 9 روز و 20 ساعت و 1 دقيقه قبل