جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ مصطفی تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
شروع ب شمردن #قــدم ها کـردم ، #منتظــرم ک ب 40 برسـد ؛ سی و نه / چهل . . .
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 50 دقيقه قبل#دلم کمـی قرص شد حالا گردن هم #حق داریـــم . . .
اروم #دست دراز میــکنم و با کلـی #اضطراب دستت را میــگیرم ، #میترســم شایــد بگویــد دیگر مال کسی #دیگریست . . .
آه . . . #نفسی عمیق تر از #جان . . . خیال راحت شد ،
همــان #گرمـا را دارد برایــم ، همان احساس ؛
گویی ک #سرب داغ است درونــم ، گویــی ب نقطه #ذوب رسیده ام ،گویی #نوازشهایش برایم حکم فشــار شب اول #قبـــر را دارد . . .
گویی ساعت #برنارد در کــار است . . .
آب دهنم را #قورت میدهم ، میخواهم حرف بزنــم . . .
سطح #بدنش را لمس میکنم مطمئن شوم همان است برایم . . . #دستش را فشار میدهــم و #راه میوفتــم بی هدف . . .
#شانـه ب شانـه ، #چشـم در چشـم . . .
همه چیـز را باخود #بارها مرور کرده ام . . . نوشته بودم بارهـا . . .
گویی چیزی در وجودش بــو ک #جــرٱت حرف را ازم میگرفت و من #سیاهی میدیدم . . .
وقتــی دید #آبـی از من گرم نمیشود خود لب ب سخن گشــود . . .
از #خودش گفت ، لحظات و خاطرات . . . از #کــودکی هایش ؛
#محمود آقا رو میشناختی ؟ همان ک میوه فروشی داشت ؟ دیروز فوت کــرد ؛
#مینا دختـــر اعظم خانوم دیروز برایش جهیزیه بردند ؛
#مملی بلاخــره بزرگ شد رفت خدمت مادرش پشت سر پسرش اب ریخت . . .
گویی سالها #خاطره داشت . . . گویی یک دل سیر ، #بغض ناشکفته داشت . . .
هر چه منتظـر شدم #نوبت خاطرات ما برسد نشد ک #نشد . . . خاطرات آن #نگاها ، آن #جوانی کردن ها . . .
یاد #چشمهایم افتادم ک همیشه حرف را ازش میخواندی ، حالا چ شده ک #نمی-توانی ندای دلم را از چشمانم بخــوانی ؟!!!
#ســرد گشتم ، گویــی #زمستان از راه رسیــد . ..
دیگــر از گرما خبری نبــود . .. دیگر #دستهایم خالی بــود . . .دیگر #عطرش را حس نمیکــردم . . .
دوره خود #میچرخیــدم ، هیچ نبــود هیچ . . .
ب راه افتادم ، چیز #سفتی جلویم بود . . .#لمسش کردم ، زبــر بود ، گویی #دیــوار است . . .
انگـــار چیزی #زمین خورد . . .
صدای #کودکـی آمد عمــو این #عصای-سفیــد مال شماست ؟!!
عمو #چشمهای شما #نمیبیند ؟!!
#عمــو این کوچه #بن-بست است . . .
#دیگـــرخاطرات-کوچه-هم-یادی-از-ما-نمیکـــند . . .