دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سانتاماریا .... کمی طولانی هست ولی زیباست.

1392/03/24 - 23:03 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
bano °✿ روزهای رویایی °✿

همان لحظه اول كه دیدمش ، احساس كردم باید سانتا ماریا صدایش كنم . نمی دانم چرا ناگهان این فكر به ذهنم خطور كرد .
گفتم من خسته شده ام از اینهمه رنگ و نیرنگ . همیشه به دنبال كسی می گشته ام كه اینقدر زمینی نباشد
گفت:" تو خودت چقدر آسمانی هستی ؟ دلت تا كجا آسمانی است ؟ "
چه باید می گفتم ؟ گفتم همین قدر هست كه نفسم درزمین می گیرد و زمین دلتنگی می كند برای دل من.
گفتم : این سرمایه من را به مفت نمی خرند.
گفت كسی اهل معامله دل نیست . نفروشید.
گفتم نمی فروشم .
گفت : در معرض فروش هم نگذارید. بار شكستنی تر در انبار امن تر است .
گفتم: حتی اگر بپوسد؟
گفت: نمی پوسد بلور كه نمی پوسد.
گفتم : شما كه بیش از من خبره جنسید.
خندید .
و عطر دل انگیزی شبیه اقاقیا در فضا پیچید.
گفتم : زیبایی و نجابت چگونه با هم جمع می شود ؟
گفت: این دو ازاول با هم جمع بوده اند. عده ای برای اینكه حكومت كنند بینشان تفرقه انداخته اند.
پرسیدم : حكومت بر ؟
پاسخ داد هر دو. هم زیبایی و هم نجابت.
گفتم :
اجازه می دهید دوستتان داشته باشم؟
خندید پشت به من ایستاد وخیره به افق گفت:
چه عاقلانه در طلب عشق گام می زنی ؟
گفتم:
پیش از آنكه چیزی بگویم ادامه داد:
تو مرا برای خودم نمی خواهی . نیازهایت را در وجود من جستجو می كنی خواسته های آرمانی ات را، مطلوب های دست نیافتنی ات را. یك بار هم با قصه ماه جبین به سراغ من آمدی.
فقط ظواهر. خط و خال و چشم و ابرو كه در كوچه و خیابان هم فراوان است
بی اختیار گفتم : همه شاهدان به صورت تو . تو به صورت ِ معانی.
غمی مبهم در چشمهایش نشست. مثل مهی رقیق كه فضای جنگل را بپوشاند و گفت:
پس كجاست آن معانی؟
نفسم فرو افتاد. انگار از ته چاه سخن می گفتم. خودم هم صدایم را به زحمت می شنیدم.
شما بهتر از هركس می دانید كه تصور من خط و خال نیست ، هنوز زبانی پیدا نكرده ام .برای آن معانی .
با قاطعیتی كه از آن لطافت بعید می نمود. گفت:
پس تا آن زبان را پیدا نكرده ای به سراغ من نیا ، زمین می زنی مرابا این بیان مادی و توصیفات زمینی ات. حرامم می كنی.
بلند شد . لباس بلندش را در هوا تكاند تا ماسه های ساحل از لباسش فرو بریزد. با تكان لباس آبی و بلندش ، طوفان به پا شد و ماسه ها از زمین برخاستند و به چشمهای من ریختند.
و از آن پس شد كه دیگر من نتوانستم هیچكس را ببینم.

نویسنده : سید مهدی شجاعی

13 سال و 3 ماه و 14 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)