ما یه عضوی تو فامیلمون داشتیم، که دیگه نداریم ، از عضو فامیلمون جدا شد، اون وقت از این دختر هر کس یه ایرادی می گرفت و یه چیزشو دوس داشت. کلا آدم عجیبی بود. هیچ کس و هیچ چیز واسش مهم نبود. ساده ی ساده بود، ولی مغرور مغرور. معمولا سایلنت بود، و یه جورایی بیرون رفتن باهاش دلهره آور و خجالتی می شد، چون هیچ وقت شال و روسریشو رو سرش نمی ذاشت. و عکاس بود، و چیزی که من درموردش خیلی دوس داشتم، رفتاراش و حاضرجوابیاش یا عکساش نبود، اسمی بود که تو فلیکر واسه عکساش انتخاب می کرد. مثلا از یه چوپان عرب به اسم محمد عکس گرفته بود کنار گاومیش ها، اسم عکسو گذاشته بود محمد رسول خدا. یا از یه گل زیر چرخ تانک، اسمشو گذاشته بود صلح موقت. یا یه پنجره ی آبی رو یه دیوار گلی، اسمشو گذاشته بود در حیاط کوچک پاییز در زندان.
1392/03/30 - 14:58 در
همینجوری
امیدوارم که سلامت باشه بخش پایانی متنت رو خیلی دوست داشتم


13 سال و 3 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 12 دقيقه قبلمنم امیدوارم.

13 سال و 3 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه قبلدوس داشتمش , ندیده
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 8 ساعت و 47 دقيقه قبلعزیزم :ط
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 8 ساعت و 44 دقيقه قبل