دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

هممون خونه ی مامان بزرگ بودیم مثلا شب هفت و از این قضایا جوونا که فقط میخندیدیم نادر بین اونهمه جمعیت میرفت میگشت یهو یه پست منو پیدا میکرد میخوند ... تا مامان بزرگم صداش در میومد من میگفتم بچه ها بریم همه میرفتن تو خط گریه در حالی که داشتن غش غش میخندیدن بعد یکیمون به حالت غش میوفتاد وسط دیدیم جواب نمیده رفتیم واسه 3 دقیقه سکوت که ما حتی نتونستیم 30 ثانیه تحمل بیاریم بماند که من شده بودم منشی مامان بزرگم ...روحت شد اطلس بزرگ ...

1392/03/31 - 00:40

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)