" سجاده را پهن کردم. گفتم: بفرمایید. و لم دادم روی صندلی تا نمازش را تماشا کنم. اما حیّ علی الصلوة ِ اقامه اش را طوری ادا کرد که فهمیدم مخاطبش منم. سریع وضو گرفتم و همان طور با دست و صورت ِ خیس از صراط مستقیم به نمازش پیوستم. صدایش خوش بود. در رکوع دیدم رنگ ِ قهوه ای ِ سجاده ام سبز می شود. از قهوه ای فقط رگه هایی مانده بود. نتوانستم لبخند نزنم. احساس ِ غرور کردم. نه؛ خودم همچنان رنگ ِ پوستم هستم. به سجده که رفتیم، یکدفعه دیدم ابلیس آدم را سجده کرد و هم صدا با خدا و فرشتگان خواند: *فتبارک الله احسن الخالقین*. بعد آدم و حوا دست در دست ِ هم از کنار ِ درخت ِ ممنوع گذشتند بی آنکه به میوه اش حتی نیم نگاهی بیندازند. قابیل دست ِ هابیل را فشرد و صورتش را بوسید. هر دو با صدایی بلند به غار غار ِ کلاغی خندیدند که هیچ مأموریتی در دنیا نداشت.
جاودانگی زمزمه ی جویبار های شیر و عسل بود و زمین فقط تصویر ِ عقوبتی بود که یک لحظه به چشم ِ آدم و حوا آمد تا بدانند اگر میوه ی ممنوع را خورده بودند، بر آن هبوط می کردند و من نطفه ای شدم که از شکر ِ آدم به شادی ِ حوا پیوست. زاییده شدم و بهشت را دیدم، در هیئت ِ خضر. کنارم نشسته بود. نه؛ من در او مأموا گرفته بودم. لبخند می زد. گفت: "قبول باشد." گفتم: " من... من ..." و گریه امان نداد. گفتم: "می دانید من چه دیدم؟" گفت: "می دانم." و دست بر شانه ام گذاشت. گفت: "آرزوی آدم را." گفتم: "دلم تنگ است." و خواستم لباس هایم را بر تن پاره کنم. گفت: "من برای گشایش آمده ام." گفتم: "خسته ام. از این دنیا خسته ام." لبخند زد. جا به جا شد. گفت: "مگر از دنیا انتظار ِ بهشت داشته ای؟" گفتم: "انتظار ِ جهنم هم نداشته ام." گفت: "این سیرت ِ دنیاست." گفتم: "مرا به ستوه آورده. هر لحظه به رنگی ست. هیچ چیزش نمی پاید. لحظه ای که نیامده، آینده است. الآن حال شد و تمام شد. پیوست به گذشته ها. کودکی ام را همین طوری از من گرفت. فعلاً جوانی ام را مصرف می کند، و پیری، ازش می ترسم. فکر می کنم حسرت باشد و بس. و در راه ست." گفت: "می فهمم چه می گویی. هرچند تجربه نکرده ام." گفتم: "آدم ها هم که... هوم ... آدم ها ..." و پوزخند زدم. گفت: "باید دید چه کسی از این آزمایش سرافراز بیرون می آید!". "
13 سال و 2 ماه و 27 روز و 6 ساعت و 44 دقيقه قبل