دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

از قضا روزی اگرحاکم این شهرشدم، خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد، وسط کعبه دومیخانه بناخواهم کرد، تا نگویند که مستان ز خدابیخبرند!

1392/04/07 - 20:10
1 ديدگاه
فرشته _ رند خرابات

دختری زیبا بوداسیر پدری عیاش، که درآمدش فروش شبانه دخترش بود!
دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد.حاکم دختر رانزد زاهد شهر امانت سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را ......... .
نیمه شب دخترنیمه برهنه به جنگل گریخت وچهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این وضع، این زمان ،در این سرما ، اینجا چه میکنی!!!؟
دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم آن بود و زاهد از چشم حاکم چنان، بی پناه ماندم.
پسرها با کمی فکر و مکث ودیدن دختر نیمه برهنه او راگفتن تو برو درمنزل ما بخواب ما نیز می آییم.
دختر ترسان ازاینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند درکلبه خوابش برد.
.
صبح که بیدار شد دید بر زیر وبرش چهارپوستین برای حفظ سرما هست وچهار پسر بیرون کلبه از سرما مردند!
باز گشت و بر دردروازه شهر داد زد که:

از قضا روزی اگرحاکم این شهرشدم،
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،
وسط کعبه دومیخانه بناخواهم کرد،
تا نگویند که مستان ز خدابیخبرند!

13 سال و 2 ماه و 26 روز و 9 ساعت و 52 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)