اولین بار پوست سبزه و پیراهن آبی و گل ِ قرمز گوشه موهایش را دیدم.مهمان داشتیم و pmc دخترک بانمکی را نشان میداد که با چتر روی سرش، تند و تند خیابان ِ فانتزی ِ رنگی رنگی را قدم میزد و با چشم هایش میخندید و آواز میخواند.صدایش میان همهمه خانه گم شده بود. چند روز بعد،" چشمات " را با صدای بلند شنیدم و بعدتر هم " زن زمستون " َش را.دخترک دوست داشتنی ِ آبی پوش ِ آن روز ِ مهمانی که در قاب ِ pmc میدیدم و نمیشنیدمَش حالا از دریچه شبکه ای دیگر، با شکمی برآمده ، گاهی به سختی راه میرفت و گاهی می نشست و در حالی که تصویری از زنان ِ ایرانی می آمدند و میرفتند ، او با پیراهن آبی تیره اش میخواند و میخندید.بازهم با چشم هایش...
1392/04/09 - 23:23 در
عَـصَّـب کُـشـي
حالا امروز به لطف pmc دوباره دیدمش که با لباس سفید و آبی،چرخ میخورد و میخواند که "فردا با تو زیباست" و هنوز هم داشت با چشمانش میخندید
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 23 ساعت و 17 دقيقه قبلبچه تر که بودم ، بابا یادم داد که بابت هرچیزی که از دیگران میگیرم ، تشکر کنم.آن موقع ها خیال میکردم "هرچیز" فقط محدود میشود به اشیا،به اشیا قابل لمس.بعدترها فهمیدم که "هرچیز" میتواند حتی یک حس خوب باشد.
مهرنوش دوست داشتنی ! بابت حس خوب ِ ترانه ات ممنون!
لینک ِ فردا با تو زیباست : [لینک]
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 23 ساعت و 17 دقيقه قبلمهشاد بانو.
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبل