> بابایی که تازه بهوش اومده بود > گفت: "خب خانم! اول تحقیق کن، بعد > مجازات کن! کله ام داغون شد!" > و مامانی هم گفت: "منم مثل خودت و > اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی > داره؟!" > بابایی به ماهیتابه که هنوز توی > دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: > "نه! حق با شماست!" > مامانی گفت: "توی انشات بنویس > همه ی مردها سر و ته یه کرباس > هستند!" > بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود > و داشت با کانالهای ماهواره ور می > رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه > صحبت های ما شد و گفت: "نوه ی گلم! > بیا پیش خودم برات انشا > بگم!" > مامانی هم گفت: "آره برو پیش > بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و > دوازده ازدواج ناموفقی که داشته > می تونه توضیحات خوبی برات در مورد > ازدواج بگه!" > پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می > گوید: "ازدواج خیلی چیز خوبی > است، و انسان باید ازدواج کند ... > راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ > چند سالشه؟ خوشـ ..." > بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود > که این بار ملاغه ای از طرف مامان > بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، > البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش > مثل مامانی خوب نیست ملاغه به سر >